جنبش آذربایجان و چالش دموکراسی: مصاحبه با صاحب نظران و روشنفکران آذربایجان


رهبرانی که ادعا می کنند با نژادپرستی آریایی مبارزه می کنند چگونه راه اندیشه را بر خود بسته اند و در چنگال ترک پرستی اسیر شده اند. کسانی که محور مبارزات خود را بر اساس "نژاد ترک" گذاشته اند و با عوام فریبی راه را برای روشنفکران و فعالانی که مبارزاتشان انسان ـ محور است تنگ کرده اند.
از تابستان سال 2005 که در شهر تورنتو ساکن شدم کم و بیش در سمینارها، سخنرانی ها و نمایشگاه های مختلفی که آذربایجانی های ساکن تورنتو ترتیب می دادند شرکت می کردم و به این ترتیب با روشنفکران، متفکران، فعالان جنبش ملی آذربایجان و کم کم با ماهیت خودِ جنبش آشنا شدم. به عنوان یک ترک، کنجکاوی و علاقه من در شناختن هویت آذربایجانی ام، اهمیت برابر ـ حقوقی انسان ها و اهمیت مبارزه با افکارنژادپرستانه در جوامع امروزی، انگیزه هایی بودند که سبب شدند به حرکت ملی دموکراتیک آذربایجان بپیوندم و عضو کوچکی از آن باشم.
فعالیت هایم را بصورت داوطلبانه با ترجمه و تهیه گزارش از جلسات مختلف، سخنرانی ها، سمینارها، مصاحبه با روشنفکران و فعالان آذربایجان شروع کردم و در این مسیر بسیار آموختم.
شرح واکنش ها و تنقیدهایی که در این هفت سال از طرف افراد و گروه های مختلف شنیده و دیده ام در این مقدمه جایی ندارد اما لازم می دانم به این نکته اشاره کنم که به اندازه ای که از طرف مخالفان حرکت ملی آذربایجان به تجزیه طلب بودن، ناسیونالیست و قوم گرابودن متهم شده ام همان قدر نیز از طرف هموطنانم که تصور می کردم در یک جنبش حق طلبانه برای بدست آوردن حقوق ملتمان و کسب حق تعین سرنوشت ملی مان مبارزه می کنیم با اتهاماتی مثل پان ایرانیست، فارسگرا و... مورد لطف واقع شده ام!
در این سال ها دیده ام رهبرانی که ادعا می کنند با نژادپرستی آریایی مبارزه می کنند چگونه راه اندیشه را بر خود بسته اند و در چنگال ترک پرستی اسیر شده اند. کسانی که محور مبارزات خود را بر اساس "نژاد ترک" گذاشته اند و با عوام فریبی راه را برای روشنفکران و فعالانی که مبارزاتشان انسان ـ محور است تنگ کرده اند.
البته وجود گرایش های پیشرو و مدرن در بین طیف های مختلف فکری، از طرفداران سیستم فدراتیو گرفته تا حامیان استقلال آذربایجان، همیشه امید بخش و دلگرم کننده بوده است.
با اعتقاد به اینکه برای تقویت افکار مترقی و مدرن در جنبش آذربایجان باید دلسوزانه و مسئولانه رفتار کرد، باید گرایش های مترقی را از افکار ارتجاعی، راسیستی و مردسالارانه مجزا کرد، مصمم شدم با طرح دو سوال زیر نظرات روشنفکران و فعالان جنبش آذربایجان را از طیف های مختلف فکری، در مقابله با این تفکرات بازدارنده  و متحجر جویا شوم.
از همه استادان و دوستانی که وقت گذاشته اند و در این مصاحبه شرکت کرده اند بسیار متشکرم. طبیعی است که نظرات عزیزان مصاحبه شونده مختص به خود آنان است و موافقت یا مخالفت من با بعضی از این نظرات نمی تواند جای تأکید داشته باشد. تنها هدف من انعکاس افکار و برداشت های روشنفکران و فعالان شناخته شده و متشخص آذربایجانی در مورد نگرانی ها و سوالاتی است که برای من نیز همیشه مطرح بوده اند. سیر بحث ها را بر اساس اسامی خانوادگی مصاحبه شونده ها و به ترتیب حروف الفبا تنظیم کرده ام. آقای هادی قاراچای جواب سوال ها را به زبان ترکی نوشته اند و آقای شیوا فرهمند راد به هر دو زبان ترکی و فارسی جواب داده اند به منظور یک دست بودن مصاحبه قسمت های ترکی را در آخر مصاحبه آورده ام.  
1- نظر شما در مورد لحاظ کردن جایی برای مقابله با افکار ارتجاعی موجود در بطن جنبش ملی آذربایجان از جمله نژادپرستی و تبعیض جنسیتی در پروسه مبارزه برای احقاق حقوق ملت آذربایجان چیست؟

2- افشاء کردن و به چالش کشیدن افکار ارتجاعی، نژادپرستانه و مردسالارانه در تقویت گرایش های پیشرو در حرکت ملی آذربایجان چه نقشی می تواند داشته باشد؟

آقای محمد آزادگر
واقعیت این است که اغلب جنبش های ملی(ناسیونالیستی) وبویژه اشکال افراطی آن پیوسته مردسالاربوده است.در هیچ کجای دنیا جنبش "ناسیونالیستی" نمی توانید پیدا کنید که در آن گرایشات نژادپرستانه نبوده باشد (البته منظورمن در اینجا حرکت های بزرگ ضد استعماری مانند هندوستان به رهبری گاندی و یا جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی به رهبری کنگره ملی آفریقا ویا جنبش زاپاتیست ها درمکزیک نیست). متاسفانه در حرکت ملی ما نیز این نوع گرایشات انحرافی وجود دارد. وقتی حرکت ملی جهت راسیستی پیدا کند، طبیعی است افکار مترقی و باور به برابری انسان ها را برنمی تابد. در حرکت ملی آذربایجان مدتی است که جریانات انحرافی با پز وژست دفاع از حقوق ملی در حقیقت آب به آسیاب دولت راسیستی جمهوری اسلامی می ریزند وعملا میخواهند نیروهای ، عدالت خواه وفمینیست را منزوی کنند.
برخی ها در حرکت ملی آذربایجان فکر می کنند اگرژست ناسیونالیسم افراطی نگیرند وبا کرد وفارس والبته با چپ ها ونیروهای  در درون حرکت ملی، دشمنی نکنند ، "چهره" نمی شوند و"شخصیت ملی" بحساب نمی آیند.
آنهایی که به اصل حق تعیین سرنوشت ملت آذربایجان باور دارند وبرای تشکیل دولت ملی درآذربایجان  مبارزه می کنند ضرورت دارد که با افکار انحرافی، زن سیتیزانه ونژاد پرستانه در درون حرکت ملی آذربایجان مرزبندی کنند.
مبارزه با افکار ارتجاعی، نژادپرستانه ومردسالانه در جنبش ملی- دموکراتیک آذربایجان وظیفه تأخیر ناپذیر وفوری تمامی کادرها وفعالان مترقی حرکت ملی آذربایجان است که برای بدست آوردن حق تعیین سرنوشت ملت تحت ستم شان مبارزه می کنند ومی خواهند در آذربایجان دولت  مدرن ملی تشکیل بدهند.

خانم سودابه اردوان

نژاد پرستی و عدم برابری جنسی‌از مهمترین عوامل ایجاد نابرابری و بی‌عدالتی در جامعه می‌‌باشد اگر خواهان یک جامعه‌ای هستیم که اصول بنیادی حقوق انسان‌ها در آن جامعه رعایت شده باشد مبارزه امروز جنبش ملی‌آذربایجان ملزم به قرار دادن آن‌ها در برنامه مبارزاتی خود می‌‌باشد. من نیز به نوبه خود خواهان جامعه ‌ای مدرن هستم که در آن هیچ انسانی‌بنا‌بر جنسیت و نژاد و ملیّت خود  بر هیچ انسان دیگری برتری نداشته باشد. جامعه ما با داشتن رژیم‌های دیکتاتور در عرض سالیان دراز به راحتی می‌‌تواند در مبارزات خود به این انحرافات کشیده شود اگر در صدد به دور ریختن این فرهنگ ضد انسانی‌بر نیاید.

 آقای دکترعلیرضا اصغرزاده


خانم مجتهدی عزیز؛
با تشکر از این ابتکاری که نشان داده اید ـ  که خود نشانگرروح جستجوگرو نکته سنج ژورنالیستی شماست.
سوالاتی که مطرح کرده اید در زمره پرسش هایی هستند که همیشه اذهان متفکران و تلاشگران حوزه های مبارزات ضد استعماری، پسا استعماری، آنتی راسیستی و فمینیستی را به خود مشغول داشته اند. جنبش ملی آذربایجان حرکتی است ماهیتاً مترقی، ضدنژادپرستانه و ضد استعماری. چگونه می شود سرشت مترقی و دموکراتیک این جنبش را حفظ کرد؟ چگونه می شود از غلطیدن این جنبش به آغوش نژادپرستی، سکسیزم، سکتاریسم و لومپنیزم جلوگیری کرد؟ یک مبارزه ضدنژادپرستانه در چه مرحله ای ماهیت دموکراتیکش را از دست می دهد و از آنتی راسیسم به راسیسم، از مبارزه برعلیه نژادپرستی به خود نژادپرستی، به پرستش نژاد و قومیت (خودی) تنزل می کند؟ چنین تنزل نژادپرستانه، چه ضایعات و صدماتی به کل جنبش وارد خواهد کرد؟ چگونه می شود جلو این صدمات را گرفت؟ به نظر من، برای جلوگیری از ضایعات غیر دموکراتیک و لومپنیستی، روشنفکران و متفکران آذربایجانی باید به اصول اساسی زیر وفادار بمانند و آماده پرداخت هزینه برای چنین وفاداری نیز باشند:

1ـ آزادی بی قید و شرط بیان: جریانات لومپنیست، نژادپرست و سکسیست همیشه سعی می کنند تا با بکارگیری ادبیات مستهجن، تحقیرآمیز، توهین آمیز، مردسالارانه و حذف گرایانه، دگراندیشان و آزاداندیشان را از صحنه برکنار کنند. باید هزینه لجن پراکنی آنان را پرداخت و با تمام توان از اصل آزادی بی قید و شرط بیان دفاع نمود.

2ـ اولویت مبارزه با نژادپرستی آریایی: قباحت و ضدانسانی بودن نژادپرستی (از هر شکل و نوعش) باید به عنوان یک اصل مسلم پذیرفته شود و نهادینه گردد. در این راستا، منجمله باید تعاریف روشن و شفاف از اصطلاحات و مفاهیمی مانند ملت، قومیت/اتنیسیتی، نژاد و وطن ملی داشته باشیم. اگر هویت اتنیکی (مثلا ترک، کرد، فارس) طوری تعریف شود که به حوزه هویت های ملی، وطنی، شهروندی و سرزمینی تعرض نماید، به قوم گرایی و نژادپرستی دامن زده خواهد شد.

3ـ اولویت مبارزه با استعمار داخلی: به عنوان روشنفکران و فعالان جنبش آذربایجان، باید بپذیریم که ملت آذربایجان در شرایطی استعماری بسر می برد و از اواسط دهه 1920 به صورت مستعمره مرکز درآمده است. مبارزه بر علیه استعمار (از هر شکل و نوعش) امری است انسانی و دموکراتیک. مبارزه برعلیه لومپنیزم در درون جنبش نباید در مبارزه وسیع تر برعلیه استعمار و نژادپرستی سیستمیک خدشه و خلل وارد کند. 

4 ـ ضرورت استفاده از ترمینولوژی مترقی: حداقل دو واژه اساسی باید داخل گفتمان مبارزاتی ما بشوند: اتنیک و دیاسپورا. ترک ها، کردها، فارس ها، عرب ها، بلوچ ها، ترکمن ها و دیگران اتنیک های ساکن ایران هستند. این اتنیک ها اکثریت اعضای ملت های آذربایجان، کردستان، فارسستان، الاحواز/خوزستان/عربستان، بلوچستان، ترکمنستان و غیره را تشکیل می دهند. بعد از تجارب ویرانگر فاشیسم اروپایی و نازیسم هیتلری، کاربرد اصطلاح ملت به مفهوم سرزمینی آن (مثلا ملت آذربایجان، ملت کردستان) انسانی تر و دموکراتیک تر از مفهوم اتنیکی/قومی/نژادی آن (مثلا ملت ترک، ملت کرد) تشخیص داده شده است. بنابراین، درست تر آن است تا در مباحث ملی و اتنیکی، از ملت های آذربایجان، کردستان، فارسستان، الاحواز/خوزستان/عربستان، بلوچستان و ترکمنستان و غیره صحبت شود تا اهمیت از روی عنصر قومی/نژادی گرفته شود و به عنصر سرزمینی/جغرافیایی داده شود.  در یک آذربایجان مستقل و یا یک ایران فدراتیو و یا کنفدراتیو، ترک های آذربایجانی ساکن در مناطق ملی فارسستان، کردستان و یا بلوچستان حکم دیاسپورای آذربایجانی در میان ملل فارسستان، کردستان و یا بلوچستان را خواهند داشت- و بالعکس. این شیوه ای است که جهان مدرن و دموکراتیک برای حل مسائل ملی/قومی/نژادی انتخاب کرده است. با انتخاب اینگونه متدها و با استفاده از ترمینولوژی مترقی، ماها نیز خواهیم توانست از طرق دموکراتیک به مسئله ملی نزدیک شویم. همین شیوه های امتحان شده دموکراتیک  نیز زهر وسم ویروس نژادپرستی و دعواهای احتمالی قوم گرایانه را به حداقل خواهند رساند.

5 ـ درهم تنیدگی حوزه های ستم: انسان ها از طریق حوزه های مختلف مورد ستم و تبعیض قرار می گیرند: قومیت/اتنیسیتی/نژاد، جنسیت، زبان، طبقه اجتماعی، معلولیت، گرایش جنسی، مذهب، شهروندی، محل تولد، محل زندگی و غیره. همه این حوزه ها  با هم مرتبط هستند و مبارزه بر علیه یکی از مبارزه بر علیه آن دیگران جدا نیست. ضرورت دارد تا مبارزه انسان ها را بر علیه ظلم و ستم از هر نوع و شکلش ارج نهیم و مبارزه خودمان را جدا از مبارزه دیگران حساب نکنیم. این امر نیاز به اصل همه پذیری (اینکلوسیویتی) در جنبش را مطرح می کند، که اصلی است حیاتی و فوق العاده دموکراتیک. برای حصول این مهم، دروازه های جنبش باید به روی زنان، دانشجویان، کارگران، زحمتکشان، چپ ها و فمینیست ها باز شوند. اگر این امر تحقق نیابد، هیچ جنبشی نمی تواند از چنگ لومپنیزم جان سالم بدر برد. 
6ـ وفاداری به اصل حق تعیین سرنوشت:ملت آذربایجان در تعیین سرنوشت ملی خود، حق کامل و بی چون و چرا دارد. حق تعیین سرنوشت حقی است مشخص در حقوق بین الملل با مضامین و پارامترهای شناخته شده. این حق قابل چانه زنی و مذاکره نیست. برای جلوگیری از سوء استفاده عناصر غیردموکراتیک، ضرورت دارد تا روشنفکران ما وفاداریشان به اصل مسلم حق تعیین سرنوشت را به صورت شفاف و بی هیچ دغدغه ای بیان کنند. 

آقای هدایت سلطانزاده



من فکر می کنم که کنارهم آوردن مجله وارلیق با آدم یا آدم های به ظاهر پنهان شده در زیر یک عکس فتوشاپی که عالم و آدم نسبت به هویت آن با نظر شک نگاه می کنند ، نه ضرورتی داشت و نه شاید اقدام دقیقی بوده است. مجله وارلیق، نقش معین فرهنگی داشته است و آن را نباید با افراد مجهول الهویه ولی معلوم الحال سنگر گرفته در پشت آن عکس کذائی یکی گرفت. این امر موجب یک سلسله سوء تفاهماتی شده است که می توانست بوجود نیاید. هرچند که پنهان شدن در پشت همان عکس، ممکن است که به حرمت بعضی از آدم ها نیز آسیب زند که باید نسبت به آن آگاه باشند.
به نظر من، دو سؤال شما مضمون واحدی را حمل می کنند، و آن تقابل عمومی آزادی خواهی و اندیشه دموکراتیک با گرایشات واپسگراست. روشن است که تفکر ضد دموکراتیک ، نه قرابتی با حقوق برابر زن ها درجامعه دارد و نه با روح عدالت خواهی که وجدان انسانی بشریت آن را نمایندگی می کند. من نیز معتقدم که آذربایجان با چالش جدی دموکراتیک روبروست و یکنوع تفکر عوام فریب و عوام پسند و ارتجاعی بر گفتمان حقوق ملی آذربایجانی ها سایه سنگینی انداخته است و این اعتقاد شخصی من است که گردانندگان سازمان های اطلاعاتی جمهوری اسلامی ، در حرکت موازی با این گرایشات ارتجاعی و دامن زدن به آن بی تاثیر نبوده اند. تصادفی نیست که حاملین این تفکر، جمهوری اسلامی را به عنوان ام الخبائث ستم بر آذربایجانی ها و دیگر ملت های ساکن در ایران  دور می زنند که این حرکت آنان  به نوبه خود تردید برانگیز است و سعی می کنند که یک گفتمان نژادی  و یک تقابل نژادی را جایگزین یک اندیشه دموکراتیک سازند که نتیجه عملی آن چیزی جزتداوم همان ستمی نخواهد بود که به ظاهر از آن همه در فغانیم.
هگل می گفت که تفاوت یک دیوانه با یک آدم فاناتیک در آنست که انسان فاناتیک ، شیفته یک کلمه مجرد است و بس. من در نوشته های متعددی سعی کرده ام نشان دهم که حق تعیین سرنوشت یک کلمه مجرد نیست ، واز گوهر عدالت خواهی و دموکراسی و برابر طلبی انسان ها جدا نبوده است.  و باز هم اعتقاد جدی دارم که بدون برابری زن ها در هر جامعه مشخصی ، بدون کنترل دموکراتیک جامعه بر دستگاه سیاسی دولت ، بدون توجه به رفاه و آزادی عمومی جامعه ، بدون احترام به حقوق انسان ها،  حق تعیین سرنوشت نیز معنائی نخواهد داشت. در غیر این صورت ، آدمخوارهائی مثل خمینی ومجانینی مثل بشار اسدها را نیز باید سمبل حق تعیین سرنوشت مردم  بدانیم.
ما در دنیائی زندگی نمی کنیم کسی مجاز باشد که  نقش وزارت ارشاد جمهوری اسلامی را برای ما بازی کند و فتوا دهد که دیگران چه بخوانند و به چه زبانی بخوانند و یا نیات خود را به چه زبانی بیان کنند و یا بگوید چه کسی طرفدار حقوق آذربایجانی هاست یا نه و یا بگوید که چه کسی عضو این یا آن کانون فرهنگی آذربایجان باید باشد یا نه. من نه قاضی القضاتی را در مورد آذربایجان به رسمیت می شناسم و نه مفتی اعظم و صاحب فتوائی را. اینگونه آدم ها چه فرقی دارند با خمینی که فتوای قتل سلمان رشدی را صادر می کرد و یا فاضل لنکرانی که فتوای قتل رافیق تقی، نویسنده آذربایجانی را صادر کرد؟
درباره باز کردن فضائی برای  نشان دادن گرایشات عقب مانده و مقابله با آن، به داستان کوچکی اشاره میکنم. یادم می آید که در تبریز، پیشنماز یکی از مساجد به نام آقا میرزا صادق، مرید های متعصبی داشت  و می گفتند که اگر آقا نباشد ما حاضریم خر آقا را به محراب کشیده و پشت سر خر آقا نماز بخوانیم! آقا میرزا صادق، رساله ای نیز طبق روال همه آخوند های عاِلم، در باره شکیات و حیض و نفاص و غسل و تیمم وغیره داشت که مورد علاقه و نیازعلمی ومصرف عوام بود که معمولا بخشی از پیکره هر رساله  آخوندی را تشکیل می داد. پیر مرد دوره گرد و دستفروشی نیز هر روز جلو مسجد جامع  و از کنار کتابفروشی های مذهبی رد می شد که بر روی دوش خود چند تا تله موش و آتش گردان انداخته  و رساله  آقا میرزا صادق بدست، گاهی با صدای آرام و گاهی با صدای بلند  می گفت :تله دی، توولامادی ، آقا میرزا صادقین رساله سیدی!
 پیر مرد، سال هاست که مرده است ولی حرفش همین امروز نیز طنین انداز است و من با آن صدا همراهم و درکنار خواست شما!

 آقای دکتر ضیا صدرالاشرافی:


اگر جنبش ملی آذربایجان و یا  حرکت ملی آذربایجان ، حرکتی و جنبشی است مدنی وجمعی، که مُبتنی است بر:
1- اصل اولویت انسانیت و مدنیت: که می توان از آن در تِرم  و زبان  حقوقی، بعنوان حقوق بشر و بخصوص میثاق های آن نام برد.
2-  دموکراسی: (در معنی آزادی های مدنی وقانونی، و برابری انسانی یعنی رفع هرنوع تبعیض : جنسیتی، زبانی، دینی، عقیدتی، طبقاتی و نژادی)
 3- لایسیته یا سکولاریسم: (جدائی دین از نهاد دولت و حکومت): براندازی حکومت ولایت فقیه و نظام حاکم  تئوکراتیک جمهوری اسلامی ایران.
4- اصل تساوی زنان با مردان: در تمام عرصه های سیاسی -اداری (اشغال تمام پست ها)، قضائی (شهادت)، اقتصادی (ارث) و اجتماعی - مدنی و فرهنگی: هرچند این حقوق درحقوق بشر و دموکراسی مستتر است اما همانند لائسیته یا سکولاریسم، به علت حاکمیت جمهوری اسلامی ایران لازم به تاکیدمستقل است
5- عدالت اجتماعی یعنی تأمین بیمه، بهداشت، مسکن، تحصیل و کار و حد اقل امکان زیست مدنی وانسانی، و ازمیان بردن فقر و بینوائی که نتیجۀ بیکاری وغارت آخوندانه میباشد: که غارت شاهانه را به تاریخ سپرده است.
6 - تقسیم عرضی و طولی قدرت سیاسی و ادرای:(فدرالیسم) با تحصیل حق حاکمیت ملی یعنی لغو ولایت فقیه .

  اگر نمی خواهیم که بازهم : ازچالۀ جمهوری اسلامی در نیامده، به چاه (مافیای بعدی خودی یا غیرخودی) بیافتیم، بایستی با آگاهی، و تصمیم جمعی، از تکرار فاجعۀ مصادرۀ انقلاب ملی وسراسری سال 1357جلوگیری کنیم. از جمله به سبب خوش- خیالیِ رهبران سیاسی، جبهۀ ملی، حزب توده، فدائیان اکثریت، مجاهدین و... ، دست - کم گرفتن دشمن، ونیز به قصدعوام فریبی ، فریفتۀ عوام گشتن که درنهایت به اسیرلومپنیسم شدن منجر می شود... 

طبعاً مقابله با افکارارتجاعی موجود دربطن جنبش ملی آذربایجان، از جمله نژادپرستی و تبعیض جنسیتی، در پروسه مبارزه برای احقاق حقوق ملت آذربایجان ، برای حفظ چهرۀ یک جنبش یاحرکت، جزو وظایف داخلی و اصلی هرجنبش وهرحرکتی است.

اما اولویت اصلی نباید درسایۀ این مبارزه یا مقابلۀ درونی قرارگرفته و فراموش شود. اولویت استراتژیک: منفرد کردن دشمن اصلی و براندازی جمهوری اسلامی است. 
در جواب سوال دوم:

به شرطی که  مسئلۀ اصلی یعنی براندازی دشمن استراتژیک ما مورد غفلت قرارنگیرد که دولت جمهوری اسلامی است.
 برای مبارزان سیاسی حرکت ملی آذربایجان که معتقد به اصول ششگانۀ فوق هستند، طبعا برای حفظ خصوصیات ششگانۀ ذکر شده در بالا، در واقع مبارزۀ داخلی با افکار ارتجاعی ( مرد سالارانه، نژاد پرستانه ، فرهنگ ستیزانه) باعث رشد و انکشاف حرکت  یا جنبش (مدنی ودموکراتیک داخلی) می شود، و به قول شما گرایش پیشرو درحرکت ملی آذربایجان را  از نظر کمی و کیفی، تقویت خواهد کرد.

 همچنانکه بنا به اصوال ششگانۀ فوق (حقوق بشر/ دموکراسی/سکولاریسم / برابری انسانی زن با مرد یعنی رفع تبعیض جنسیتی/عدالت اجتماعی و فدرالیسم):
 -  تا براندازی نظامِ / (بقول جامعه شناسان فرانسوی: سرمایه داری وحشی) ، تامیت گرا و تئوکراتیک / ادامه خواهد یافت.
 - طبعاً در داخل  حرکت ملی آذربایجان  نیز با هرنوع جریان های انحصارطلب و آزادی کُش و برابری ستیزهم، (برای رسیدن و تحقق به اهداف ششگانۀ فوق) بایستی مبارزه نمود.

بعلاوه چنین جریان های عقب مانده، با (اعمال و گفتار و نوشتار) غیر انسانی و ضد دموکراتیک خویش، هم امکان توسعۀ داخلی وهمکاری با هم زنجیران دیگر را، با مشکل جدی روبرو می سازند، وهم چهرۀ جنبش ملی آذربایجان  را از نظربین المللی/ با ندانم کاری ها و افراط و تفریط های خود، بعنوان یک حرکت یا جنبش خطرناک و نژاد پرست و مرد سالار و فرهنگ ستیز و ارتجاعی / خدشه دار می کنند.

خلاصۀ سخن: ما ناچاریم در دو جبهۀ مربوط به هم مبارزۀ (سیاسی، فرهنگی، تبلیغی، اقتصادی، و اجتماعی) بکنیم:

- اولویت اول و اصلی: براندازی جمهوری اسلامی ایران است درتهران.
-  اولویت دوم: جهت حفظ محتوای انسانی (متکی به حقوق بشر) و چهرۀ دموکراتیک حرکت ملی آذربایجان  بایستی با هر تمایل انحصارطلب، آزادی کش و برابری ستیز و از جمله نژاد پرست و معتقد به تبعیض جنسیتی مبارزه و مقابله کنیم.

در یک کلام: ما حق نداریم عکس برگردان سیستمی باشیم که با آن مبارزه می کنیم. ما نفی سیستم انحصار طلبی زبانی، دینی و اقتصادی هستیم و نه ضد آن.

به امید دمیدن صبح حاکمیت ملی و دموکراسی (آزادی و برابری)، که تنها با اتمام شب سیاه جمهوری اسلامی ایران ممکن است.

خانم دکتر صدیقه عدالتی



وقتی سؤال شما را می‌خوانم سؤال دیگری در ذهنم نقش می بندد: چه احتیاجی به افکار نژاد پرستانه و ارتجاعی در حرکت ملی دموکراتیک آذربایجان وجود دارد؟ این حرکت که بر خواسته‌های برحق ملت آذربایجان استوار است! این ملت با حقانیت تمام به پا خواسته و مهمترین خواسته اش رهایی یافتن از این رژیم راسیست، افکار عقب‌مانده و ارتجاعی حاکم  بر جامعه و رسیدن به اولیه ترین حقوق انسانی اش یعنی حق تعیین سرنوشت می باشد، چه احتیاجی به این دارد که  خواسته‌های برحقش را قربانی افکاری کند که خودش برای نابودی آنها به پا خواسته و در این راه قربانیان زیادی داده است؟ چرا که تنها کسانی متوسل به این افکار و ایده‌ها ی ارتجاعی می‌شوند که سخنی برای گفتن ندارند، می دانند که خواسته شان حقانی نیست  و تنها هدفشان این است که با توسل به  شعارها ی عوام فریبانه از احساسات پاک و صمیمی ملتی که  برای به دست آوردن آزادی و رسیدن به یک جامعۀ دموکراتیک ومدنی مبتنی بر اصل آزادی و برابری بپا خواسته ومبارزه می‌کند سوء استفاده کنند. من می‌خواهم روی این مسئله تأکید کنم که تنها کسانی و گروه هایی در حرکت ملی دموکراتیک آذربایجان متوسل به افکار ارتجاعی نژادپرستانه و زن ستیزانه می‌شوند که قصد تحریف  و به انحراف کشیدن این حرکت از مسیر اصلی آن که رسیدن به یک جامعۀ دموکراتیک ومدنی می‌باشد، دارند. به‌خصوص باید به این مسئله توجه کنیم که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم ترویج افکار و اعمال زن ستیزباعث تشویق و تبلیغ بیشتر افکار ارتجاعی و متحجرعلیه زنان شده و بزرگترین ضربه را بر پیکرۀ حرکت ملی دموکراتیک آذربایجان وارد می‌کند. این افکار از طرفی باعث سلب اعتماد زنان از حرکت ملی  آذربایجان  شده و این هم به طور طبیعی عامل بسیار مؤثری خواهد بود در کمرنگ تر شدن حضور زنان در این مبارزه. از یک طرف شرکت نکردن زنان در این جنبش،  انرژی و استعداد شرکت کننده دراین حرکت را چندین برابر کاهش داده و از طرف دیگر رشد افکار ارتجاعی و زن ستیز، بدون شک  بزرگترین مانع و سدی خواهد بود درراه  رسیدن به یک جامعۀ دموکراتیک مبتنی بر برابر حقوقی زن و مرد.
البته که وظیفۀ هر آذربایجانی معتقد به اصول  حقوق انسانی و مشخصۀ اصلی این حرکت یعنی ملی دموکراتیک بودن آن است که  روشنگری کرده و با  افکار ارتجاعی نژادپرستانه و زن ستیز که هدفشان به انحراف  کشاندن خط اصلی مبارزۀ ملی دموکراتیک ملت آذربایجان می باشد مبارزه کند.

 آقای سیروس مددی


دوست گرامی لیلا خانم مجتهدی! با سلام و تقدیر از شجاعت و صراحت شما، نظرم را درباره دو سئوال مطروحه خدمتتان می فرستم:
می دانید که من و  رفقای همفکرم در "آذربایجان" همواره کوشیده ایم بموازات مبارزه علیه ستم ملی بر ملت آذربایجان، همواره در برابر "گرایشات غیر دموکراتیک" و بقول شما "افکار ارتجاعی" در نهضت آذربایجان بایستیم و بدون وحشت از تهدیدها و تهمت ها، وظیفه ای  را که بعنوان  روشنفکران  انساندوست بر دوش داریم، انجام دهیم. اکنون نیز می کوشم هرچند فشرده ولی با صراحت به سئوال شما پاسخ دهم:
بلی! در جنبش آذربایجان نه تنها افکار، بلکه جریانات سازمان یافته  ارتجاعی وجود دارند که برای نابودی و ناکامی این جنبش تلاش می کنند. این افکار و جریانات پدیده جدیدی نیستند. سالهاست که هستند و  سالهاست که بطور حرفه ای سرگرم کار نابودی جنبش ضد ستم ملی، منزوی کردن و بدنام ساختن آنند. ما بعنوان  های آذربایجان،  دیرسالی است که  همواره علیه آن هشدار داده ایم. دعوت به دوری از افراطی گری و نژادپرستی  همواره جزئی جدایی ناپذیر از حرکت ما علیه ستم ملی بر ملت ما بوده است. (هرچند نیازی به ارائه سند نیست، ولی دوستان علاقمند می توانند به نوشته های ما در "آذربایجان سسی"، مجله "آذربایجان" سایت "آذربایجان" مراجعه فرمایند)  من بر خلاف دوستانی که بنا به عللی، مبارزه علیه شوونیسم فارس و مبارزه علیه نژادپرستی ترکی میان خودمان را  دو مسئله جداگانه می دانند و از این طریق راه را برای تعلل ها می گشایند، معتقدم این دو موضوع علی الظاهر جدا، در واقع اجزای یک پدیده واحدند. ما برای تغییر اوضاع کنونی و استقرار جامعه ای دموکراتیک تلاش می کنیم که در آن نه تنها "ستم ملی بر ما آذربایجانی ها" وجود نداشته باشد، بلکه این نوع ستم بر هیچ ملتی روا دیده نشود. زیرا نیرویی که به دیگران ستم کند، به ملت خود نیز ستم خواهد کرد. ما قربانیان نژادپرستی آریایی برای ایجاد یک جامعه دموکراتیک  تلاش می کنیم که درآن - از جمله – هیچ نژادی موردی ستایش و یا مورد لعن قرار نگیرد. نسل ما تجربه انقلاب بهمن را با خود دارد. ما فقط خواهان "رفتن" نژادپرستی آریایی نیستیم. خواسته و هدف ما "آمدن" برابری و برابر حقوقی ملی و حقوق انسانی و دموکراتیک بجای نظام کنونی است.  تلاش برای "رفتن این"، فقط و فقط برای "آمدن آن دیگری" است. ما نباید تجربه انقلاب بهمن را از یاد ببریم که عمده تلاش برای سرنگونی شاه بود و کیفیت نظام جایگزین در محاق.
   مبارزه برای الغای ستم ملی لاجرم باید از هم اکنون با سلاح و ابزاردموکراتیک انجام گیرد. در نتیجه  نیروهایی که با نژادپرستی ترکی به جنگ نژادپرستی فارسی می روند، کسانی که نژادپرستی را "متن"  و منتقدین  نژادپرستی را "حاشیه" معرفی می کنند و می کوشند با آفریدن فضای وحشت دهان منتقدان را ببندند، به جنبش و مردم خدمت نمی کنند و با ما دارای هدف واحدی نیستند. من به صراحت می گویم ما و نژادپرستان ترک، ما و سازمانگران آگاه گرگان خاکستری، (تاکید می کنم : سازمانگران آگاه) و حزب اللهی های "خودی" دو هدف متفاوت را تعقیب می کنیم. بنابرین باید سر این "بطن جنبش ملی آذربایجان" تامل بیشتر کرد. ما با نژادپرستان به جنبش واحدی تعلق نداریم.
    جریانی که زیر بیرق مبارزه علیه نژادپرستی فارسی، نژادپرستی "تورکی" را تبلیغ می کند، سالیان سال است با سؤ استفاده از احساسات مبارزان کم تجربه حقوق ملی، در حال فعالیت است. من درباره اجزاء و جلوه های این تفکر بویژه در مطلب "21 آذر دموکراتیک و برخی گرایشات ضد دموکراتیک در نهضت آذربایجان" توضیح داده ام. توضیح مفصل درباره این افکار و جریانات را به فرصت دیگر می گذارم در این مختصر فقط به این نکته اشاره می کنم که ستاد رهبری ایدئولوژیک این نژادپرستی، شبکه ای  است که زیر نام "مهران بهاری" فعالیت می کند.
بلی . برخلاف تصور برخی دوستان، این شبکه  فقط چند شخص نیست. منحصر کردن این شبکه به فلان کس و بهمان شخص فقط به کوچک کردن مسئله خدمت می کند. این شبکه که فعالیت خود را زیر نام های گوناگون شروع کرده، با کپی کردن و انتشار برخی مطالب ادبی تاریخی از منابع منتشر شده در ترکیه و ایران و ... کوشیده است اعتماد ساده لوحان را به خود جلب کند. گروهی نژادپرست حرفه ای و یا ساده لوح نیز به مبلغان این "استاد" بدل شده اند. ولی در پشت این نوشته ها جریانی فوق العاده درنده ، بی فرهنگ و پرخاشگر قرار دارد. گروهی با بیش از صد سایت اینترنتی و دهها "سرباز گمنام" کامنت نویس و "پالتاک" چی مدام در فعالیتند. این جریان - تا آنجا که من می دانم-  این شیوه فعالیت را  در یک مجله مشهور ترکی - فارسی در تهران تحت نام های دیگری شروع کرده و پس از تغییر چند نام به "مهران بهاری" رسیده است. کامنت نویس بدنامی که پشت نام پاک "سهند  نسیمی" پنهان شده، یکی از اعضای شبکه مهران بهاری است. این شبکه از صدها سایت و وبلاگ و نام بهره می گیرد تا زهرش را در اندام جنبش دموکراتیک آذربایجان ستمدیده خالی کند. تحمیل بحث های انحرافی به جنبش و ممانعت از طرح مباحث اساسی مبارزه علیه شوونیسم حاکم  (و تبلور مادی آن یعنی دولت) یکی از تاکتیک های این شبکه است. همین داستان اخیر- یعنی انتشار نوشته ای از حسین صدیق در فیس بوک شما - هفته هاست که توسط این شبکه به بحث درجه اول بخشی از فعالین تبدیل کرده شده است.
   همین شبکه  به طرق گوناگون گروهی دارای هویت حقیقی را به چهره های علنی خود تبدیل کرده است. در واقع شبکه امروزی مهران بهاری ترکیبی از یک بخش پشت پرده (بخش رهبری ایدئولوژیک) و یک بخش علنی تبلیغاتچی است که بخش عمده آنان چه بسا فریب خوردگانی هستند که به جهت داشتن زمینه ذهنی مناسب در این دام افتاده اند. اینک که ماسک این جوان زیباروی آراسته دریده شده است، هواداران شبکه به ناچار اعتراف می کنند که عکس عاریه ایست و مهران بهاری نام یک تشکیلات است و حضرات  نقش وکلای مدافع شبکه را بر عهده گرفته اند. بهر حال این شبکه با اتکاء به برخی امکانات در حال خفه کردن جنبش آذربایجان است. تحمیل فضای وحشت و خفقان بر جنبش و بستن راه اندیشه یکی از کارکردهای اینان است. نمونه جاری و جاندار آن، همین رفتار نژادپرستان با شما و همگامی قریب باتفاق رسانه های آذربایجانی با آنها و یا ترس بسیاری از دوستانتان از بیان همدلیشان با شماست. ....
البته چنانکه قبلا گفتم شبکه مهران بهاری فقط یکی از سازمان های نژادپرست آذربایجان است، که وظیفه رهبری ایدئولوژیک و تدوین خطوط اساسی سیاست جریانات ملیت پرست افراطی را بر عهده دارد.  و گرنه این مشی را در میان بسیاری از گروه ها می توان آشکارا دید.  سازمان های علنی و مخفی دیگری هم وجود دارند که با تغذیه فکری از این منبع فعالیت های دیگری انجام می دهند. مثلا  یکی از گروه های "گمنام" که عوامفریبانه خود را سالها  "کمیته دفاع از غرب آذربایجان" نامید و سپس به "خبرگزاری اورمو ایشچیلری" تبدیل شد، علنا مبلغ رژیم ایران است. (این گروه فعلا خاموش است تا در فرصت مناسب دوباره ظهور کند) . این گروه با در نظر گرفتن حساسیت آذربایجانیان نسبت به زیاده خواهی های ارضی گروه های افراطی کرد، کوشید جنبش حق طلبانه آذربایجان را متحد وزارت اطلاعات و شبکه سرکوب رژیم ایران سازد. برای این گروه ها دشمن شماره یک آذربایجان نه رژیم استبدادی - دینی- شوونیستی ایران، نه ناسیونالیسم آریایی، بلکه ملت کرد بود. دقت کنید. ملت کرد و نه حتی ناسیونالیست های افراطی کرد. اعلامیه هایی که گهگاه زیر عنوان "کمیته بررسی بحران های منطقه ای" انتشار می یابد، اشکارا مشی دولت ایران را تبلیغ می کند.  البته می دانید که رهبران شبکه "مهران بهاری" هم کاری بکار رژیم ایران ندارند. کما اینکه پدران فکریشان نیز کاری به کار رژیم حاکم که تبلور ملیت پرستی افراطی ضد آذربایجان است- نداشتند. هرچند سینه چاکان و هواداران علنی این شبکه خود را اینجا و آنجا مخالف رژیم ایران معرفی می کنند، ولی رهبران شبکه درگیر کارهای مهمتر؟؟ دیگری هستند.... بحث درباره همه این پیدا و پنهان ها و پیوستگی این شبکه ها باهمدیگر و ... نیازمند فرصت دیگری است..
   و اما درباره تبعیض جنسیتی در جنبش و میزان و نمودهای آن باید در فرصتی دیگر و با اشرافی کارشناسانه به بحث نشست. من در این مختصر فقط به چند نکته اشاره می کنم: علیرغم حضور بخشی از خانمها در جنبش، هنوز مردسالاری عمومی ناشی از وجود رژیم زن ستیز از یکسو و سنتهای اجتماعی-دینی از سوی دیگر و نگاه ابزاری به خانمها مانع از شرکت زنان به مقیاس لازم در نهضت است. به همان اندازه که نگرش دموکراتیک قابلیت جذب همدلی و فعالیت خانمها را دارد، تفکر و مشی افراطی  در کل، آنان را جذب نمی کند. برای تفکر افراطی و نژادپرستانه حضور زنان در بهترین حالت نقش تزئین ویترین را دارد. برای نیروهایی که مبارزه برای دموکراسی و مبارزه برای "رهایی ملی" را دو موضوع کاملا جداگانه می دانند و "رهایی" (استقلال و تشکیل دولت متکی بر "نژاد") را مقدم بر همه چیز می دانند، مبارزه خانمها برای برابر حقوقی  مآلا دموکراتیک انحراف محسوب می شود. از نظر این شیوه تفکر، تمام قوای موجود باید بر روی تحصیل "رهایی" یعنی استقلال – متمرکز شود و بنابرین جنبش زنان نیز مانند جنبش کارگری و اتحادیه ای هدر دادن نیرو است. در نتیجه این تفکر است که زنان و کارگران و اقشار تحت ستم دیگر موظف می گردند فقط سربازان بدون هویت جنسی و طبقاتی استقلال خواهی و تشکیل دولت "تورکی" شوند. بنظر من ستم و تبعیض جنسیتی اساسا در همین نکته نهفته است. و مبنا و نشان آنرا باید در اینجا جست و نه در هتاکیهای لمپنانه شبکه مهران بهاری و جوجه ابدالهایش نسبت به شما یا صدیقه خانم عدالتی، فاخته خانم زمانی، شهناز غلامی و یا دیگران. بعضی دوستان که از لمپنیسم در جنبش بهخشم می آیند، فراموش می کنند که این لمپنیسم بخشی از ایدئولوژی و منش این نیرو است. تصادفا دستجات افراطی و نژادپرست بسیار مایلند خانمی در ویترین خود داشته باشند و همانطور که بعضا بطور مضحک پسوند "دموکرات" را به اسم خود می افزایند، خانمی را هم به عنوان "حضور زنان" به رخ حریف بکشند. تصادفی نیست که تا زمانی که شما یا خانمهای دیگر گفته های ایشان را تکرار می کنید، یا در برابر ایشان نمی ایستید، عزیز هستید، قدمتان روی چشمشان است، نمونه زنان آگاه "ملی" و "تورک" هستید، ولی بهمحض اینکه کوچکترین تردیدی در شما بوجود آید و یا به کوچکترین تنقیدی بپردازید، و یا کاری برخلاف میل ایشان انجام دهید، آنگاه حملات و تحقیرها و دشنامها شروع می شوند و شما و امثال شما به الفاظ رکیک و حاوی تحقیر جنسی مواجه می شوید. این است اصل مسئله. حال این نکته بماند که هیچ نیروی نژادستا هرگز طرفدار جنبش زنان نبوده است. تجربه تاریخی در این باره کم نیست .
من در پاسخ به سئوال اول شما بخشی از پاسخ این سئوال را عرض کردم. این افکار ارتجاعی به ضرر ملت ما، به زیان جنبش حق طلبانه آذربایجان است. کسانی که واقعا به مردم ، ملت ، سرزمین، هویت، فرهنگ و زبان خود دل می سوزانند و انگیزه و محرک دیگری در کارشان نیست نمی توانند در برابر این خطرها سکوت کنند. جنبش حق طلبانه برخلاف برخی "لاغلاغیان" در برابر بیماری ها روئین تن نیست. وظیفه ما پاسداری از ارزش های انسانی ودموکراتیک جنبش آذربایجان است. آن حساسیت نسبت به ستم ملی که امروز شاهد آن هستیم، محصول رنج های بی پایان ملت و تلاش های فرزندان اوست. باید مانند مادری دلسوز مراقب جنبش بود تا به بیماری تفریط و افراطی گری و نژادپرستی و ... دچار نشود و از اصل انسانی خود دور نیافتد، پشتیبانی عمومی خود را از دست ندهد و منزوی نشود. وظیفه عناصر صادق و ملت دوست حقیقی آذربایجان ایستادگی دربرابر هر نوع تظاهر نژادپرستانه، افراطی و ارتجاعی است. . نخستین گام در این راستا دفاع از آزادی اندیشه و بیان در جنبش است. فقط از مسیر تامین آزادی انتقاد می توان کم و کیف و مابه ازای اندیشه ها  را نشان داد و افکار گوناگون را به قضاوت ملت نهاد. بی جهت نیست که کوچکترین تردید و یا تنقیدی بیدرنگ از سوی علنی های شبکه های مخفی و یا سینه چاکان فالانژیسم با شدیدترین برخوردها و تهمت ها پاسخ داده می شود و سربازان گمنامشان حتی تهدید به قتل می کنند. سینه چاکان نژادپرستی حتی برای تحریک عوام الناس به تحلیل های خنده دار هم متوسل می شوند. یکی از این موجودات، در جستجوی علت افشاگری من علیه شبکه مهران بهاری به این نتیجه رسیده است که من از شدت ناراحتی ناشی از برنده شدن هنرمندان جمهوری آذربایجان در یوروویژن دست به افشاگری علیه مهران بهاری زده ام.؟؟؟؟ 
ماه ها پیش من در یادداشتی پیرامون ماجرای "گرگان خاکستری" نوشتم:
 "... احزاب و جنبش هایی که در درون خود راه را بر دگراندیشی بسته و اختناق را فرمانروا کرده اند، پس از دستیابی به قدرت نیز همان شیوه را به جامعه تحمیل نموده اند. و همین موضوع یکی از علل افلاس آنان گشته است. ... احزاب و جریانات سیاسی همان زندگی ای را به جامعه به ارمغان خواهند آورد که امروز در درون خود دارند. سود ملت ما و سود نهضت آذربایجان در اتکاء به دموکراتیسم-  و  در موضوع مورد بحث ما- بطور مشخص گشودن راه آزادی نظر و فضای امن برای آنست...."
از حضراتی که شما را بخاطر انتشار نوشته ای از صدیق مورد سخیف ترین توهین ها و اتهامات قرار داده اند، انتظار ساختمان چه جامعه ای را می توان داشت؟
    وظیفه عناصر صادق، وظیفه کسانی که ادعای  دموکرات بودن و ملت دوستی دارند، اینست که به موازات مبارزه علیه شونیسم و استبداد حاکم، زیان های افکار افراط گرایانه، انحرافی و ارتجاعی "خودی" را نیز نشان دهند و مردم  را به دوری از آن افکار و رفتار ها  فراخوانند. متاسفانه و متاسفانه بخش عمده فعالین این نیرو به وظایف خود عمل نکرده و گروهی از آنان زمانی حتی به تطهیر شبکه ها و افکار پرداخته و یا خود را سپر دفاعی نژادپرستان و افراطیون کرده است. و طی سال های اخیر دیدیم که از این سیاستمداری نتیجه ای حاصلشان نشد. من سالها پیش پیش بینی کرده بودم که در آینده "جنبش ملی" به دو بخش اساسی تقسیم خواهد شد. این دو بخش اساسی نه فدرالیست ها و استقلال طلبان بلکه  دموکرات های آذربایجان از یکسو و نژادپرستان و گرگهای خاکستری از سوی دیگر خواهند بود. البته با طیف هایی سیال در میانه ایندو . اکنون جبهه ای که بجای ملت دوستی، "ملیت پرست" است و از خون و ژن ترکی سخن می گوید، پشت پرده عوامفریبانه "تقدم رهایی بر دموکراسی" ، دموکراسی را مسئله جنبش آذربایجان نمی داند و به شدت ضد دموکراتیک و سرکوبگر و منحط است، انسجام یافته، انسجام داده شده و یا در حال انسجام هر چه بیشتر است. ولی قطب دیگر فاقد این انسجام است. تزلزل، "سیاستمداری"، حسابگری ها، میل به تحسین عمومی و اغتشاش مسلکی، شجاعت را در بعضی نیروها فلج کرده است. برخی ها از امتیازات میان دوصندلی دل نمی کنند. و اینهاست که سبب کُندی در کار مبارزه با افکار ارتجاعی و نژادپرستانه در جنبش گشته است و نسل جوان جنبش را طعمه "حزب اللهی های" نوع جدید کرده است.
  سخن آخر:   
    برای پیشبرد نهضت ملی دموکراتیک در آذربایجان ، باید به سلاح واقع بینی، دموکراتیسم ، ملت دوستی و مردم خواهی مجهز بود و اندیشه های انحرافی و ارتجاعی را افشا و طرد کرد. ولی این افکار ارتجاعی کدام افکارند؟  تا زمانی که کیفیت  و مصادیق این انحرافات و ارتجاعی گری به دقت و تفصیل روشن نشده است، باندهایی از قبیل باند مهران بهاری در عوامفریبی هایشان موفق خواهند بود. اگر باند مهران بهاری بد است، علت بدیهایش کدامند؟  آیا بدی اینها منحصر به دشنامگویی هایشان است؟ کسانی که روز روشن هزاران دشنام و تهدید نثار دگراندیشان می کنند، در مورد مسائل اساسی جنبش چه فکری را تبلیغ می کنند؟ اگر مبانی فکری روشن نشود، همانطور که زمانی "حمید. د" به "داداش قاراقویونلو قیزیلباش" و او به "چنگیز تیمورلو" و این یکی به "مهران بهاری" تغییر نام داد، فردا  نام دیگری ظهور خواهد کرد و با تجربه بیشتر به کار خواهد پرداخت. باید خطوط ایدئولوژیک سیاسی اینها را افشا کرد تا در هر لباسی که ظاهر شوند، شناخته شوند. و به نظر من نیروی دلسوز و  آذربایجان باید خود را از چنگال خمود، پوپولیسم، تردید و امیدواری به معجزه میان نژادپرستان برهاند و برای ارائه سیمای دموکراتیک و انسانی خواسته های آذربایجان فعالانه بکوشد.  پس از دهه ها فراز و نشیب نیروی وسیعی در آذربایجان برای احقاق حقوق ملی و دموکراتیک به میدان آمده است. نباید اجازه داد شبکه های رنگارنگ نژادپرست و ... این نیرو و این انسان های صادق و پاکدل را بازیچه امیال نامقدس خود و آقایانشان سازند. بدون تلاش ملت دوستان ، جنبش برای برابری و آزادی در آذربایجان سرانجامی جز انزوا و شکست نخواهد داشت.  
آقای شیوا فرهمند راد


سپاسگزارم از این که نام مرا نیز در میان بزرگان آوردید. روزها با خود کلنجار رفتم تا جسارت نوشتن پاسخ را بیابم.
 1- نخستین خصلتی که برای یک نویسنده قائلم، انسان‌دوستی است. نویسنده‌ی انسان‌دوست نمی‌تواند هیچ‌گونه تبعیضی را بپذیرد، چه جنسی، چه نژادی، چه دینی و عقیدتی، و... نویسنده‌ی انسان‌دوست در برابر این تبعیض‌ها و طرفداران تبعیض و نژادپرستان نیز نمی‌تواند ساکت بنشیند، تماشاگر باشد، و مبارزه با آنان را به بعد موکول کند، زیر این خطر وجود دارد که فاشیسم و نژادپرستی گسترش یابد، و آن‌گاه محتوای آن شعری که کشیش آلمانی مارتین نی‌مؤلر سرود تکرار شود: سرانجام روزی برای سلاخی به سراغ نویسنده‌ی انسان‌دوست هم بیایند که چرا زمانی فلان عقیده را داشته‌است، اما دیگر کسی نمانده‌باشد که نویسنده را پناه دهد.
 من می‌کوشم سزاوار نام نویسنده‌ای انسان‌دوست باشم، و بنابراین در پاسخ پرسش شما نظرم این است که البته باید جایی برای مقابله با افکار ارتجاعی موجود در بطن جنبش ملی آذربایجان از جمله نژادپرستی و تبعیض جنسیتی در پروسه مبارزه برای احقاق حقوق ملت آذربایجان لحاظ کرد، و البته جایی در خور آن.
 2- بنا بر آن‌چه در پاسخ پرسش پیشین نوشتم، افشاء کردن و به چالش کشیدن افکار ارتجاعی، نژادپرستانه و مردسالارانه در حرکت ملی آذربایجان را لازم می‌دانم، و این کار به نظر من بی‌گمان در تقویت گرایش های پیشرو در حرکت ملی آذربایجان نقشی بسیار سازنده و مثبت خواهد داشت. با پاک شدن سنگرها و با کنار رفتن پرده‌های دود و مه، با روشنگری و نشان‌دادن این که کدام نیروهای سالم در این حرکت شرکت دارند، بسیاری از نیروهای مترقی و مردمی که با تردید در کناری مانده‌اند و با ترس شاهد جولان دادن انواع و اقسام کج‌اندیشان عقب‌مانده در این عرصه هستند، به‌سوی این حرکت جلب و جذب خواهند شد. این را کوشیدم در مقاله‌ای با عنوان زهر در گفتمان آذربایجان نیز بیان کنم.
 ***
کمی توضیح بیشتر درباره‌ی دیدگاه‌هایم:
در کودکی‌های من در اردبیل محله‌ای به‌نام ارمنستان وجود داشت. همچنین یک گتو برای یهودیان ساخته‌بودند [جهودلر محله‌سی] و بازار کوچکی به‌نام بازار یهودیان [جهودلر بازاری، یا جهود بازاری] وجود داشت. هیچ نمی‌دانم که این‌ها آیا هنوز بر جا هستند یا نه. اما می‌دانم که در طول جنگ و حمله‌ی صدام حسین به ایران، هزاران تن از هم‌میهنان کردمان، دربه‌در و آواره و گریزان از بمباران‌ها، تا دوردست‌های اردبیل هم آمدند، ماندند، و کم‌کم ریشه دواندند. من نمی‌خواهم روزی را ببینم که گروه‌هایی پرچم گرگ خاکستری در دست، کردها را، ارمنیان را، یهودیان را، گلیک‌ها را، طالش‌ها را، تات‌ها را، و فارس‌ها را، از اردبیل و شهرها و روستاهای دیگر برانند، و سرانجام به سراغ دگراندیشان یا کسانی بروند که زمانی گویا آذربایجان را با ز ننوشته‌اند. برای من نشان گرگ خاکستری از نظر محتوا هیچ فرقی با نشان صلیب شکسته‌ی هیتلر ندارد و این را پنج سال پیش در وبلاگم نوشتم (در میان کامنت‌های این نوشته:
 خواندن دیدگاه‌های کج‌اندیشان طرفدار عظمت ملت ترک و گرگ خاکستری و زن‌ستیزان از سویی ترسناک است، و از سویی دیگر نشان می‌دهد که اینان تا چه میزان ابله و عقب‌مانده‌اند و چگونه از این دوردست غربت، جهانی بیرون از واقعیت‌ها در ذهن خود ساخته‌اند. برای اینان هرکس که ترک یا آزربایجانی باشد، و البته مرد باشد، در جا و خودکار پاک و فرشته‌ای آسمانی‌ست، و فراموش می‌کنند که ملا حسنی ملت فارس نیست؛ صادق خلخالی ملت فارس نبود؛ موسوی اردبیلی ملت فارس نیست؛ یا حتی خامنه‌ای نیز ملت فارس نیست. فراموش می‌کنند که سکینه آشتیانی را و فرانک فرید را نه ملت فارس، که کسانی از خود آذربایجانیان محاکمه و محکوم کرده‌اند؛ فراموش می‌کنند که بسیجی‌های موتورسواری که در خیابان‌های تبریز جولان می‌دهند و با زنجیر و چماق به جان تظاهرکنندگان خواستار رسیدگی به وضع دریاچه‌ی ارومیه می‌افتند نیز ترک هستند.
 و سرانجام آن‌که، در مکتب انسان‌دوستی، اگر بامداد زیبایی دولتی اعلام کند که در مهرماه آینده کتاب‌های درسی کلاس اول ابتدایی به زبان‌های همه‌ی ملیت‌های ایران در مدارس سراسر کشور توزیع خواهد شد و دانش‌آموزان حق دارند انتخاب کنند که در چه کلاسی با چه کتابی می‌خواهند بنشینند، من گامی بزرگ به هدف خود نزدیک شده‌ام و شاهد آن خواهم بود که کودکان ایران، بی هیچ جنگ و خو‌ن‌ریزی، در کلاس اول دبستان به‌جای آموختن جادوی خواندن و نوشتن، با رنج آموختن زبانی تازه دست‌به‌گریبان نیستند.
اما شاید این خیال خامی بیش نیست؟

Şiva bəy Fərəhməndrad,

Əziz və sayğın xanım Müctehidi,
Sizdən cox təşəkkür edirəm ki mənim adımı böyük adamların arasında gətirmisiz. Neçə gün özümlə çarpışmışam ta sizin sorğularınızın cəvabını yazmaqa özümdə cəsarət tapam.
1- Məncə düzgün bir yazıçının ən önəmli sifəti onun insan-sevərliyidir. İnsan-sevər bir yazıçı heç bir ayrı-seçgiliyi, olur cinsi, irqi, dini ya dünya baxımı və sairə olsun, qəbul eləməz və o insan-sevər yazıçı belə ayrı-seçgiliklərin və onları təbliq edənlərin və irqçilərin qarşısında susa bilməz, tamaşaçı ola bilməz, və onlar ilə qarşılaşmağı sonraya qoya bilməz, çünkü faşism və irqçilik yayılıb qəviləşə bilər, ondaca Alman keşişi Martin Niemöller-in yazdığı ş`erin möhtəvası təkrar olar: Bir gün də insan-sevər yazıçının özünü öldürməyə gələndə, onu qaçırıb gizlətməyə daha heç bir kəs qalmayıb.
Mən çalışıram insan-sevər yazıçı adına layiq olam. Odur ki sizin sorğunuzun cəvabında deyə bilərəm ki Azərbaycan millətinin haqqlarını əldə etmək mübarizə gedişində mürtəce düşüncələrlə, o cümlədən irqçiliklə və cinsi ayrı-seçgiliklə qarşılaşmağa əlbəttə onunla uyğun bir yer açılmalıdır.
2- Birinci sorğuya yazdığım cəvab üzrə Azərbaycan milli hərəkatında mürtəce, irqçi, və patriarxal düşüncələri ifşa etməyi və onlarla qarşılaşmağı lazım bilirəm və məncə bu qarşılaşmaq Azərbaycan milli hərəkatında qabaqcıl baxışların güclənməsində böyük rolu ola bilər. Səngərlərin təmizlənməsi ilə, və tüstü və dumanın bir tərəfə getməsi ilə, hər bir zadı aydınlamaqla və görsətməklə ki hansı sağlam cinahlar bu mübarizədə şirkət edirlər, şübhə ilə qıraqda durub qorxu ilə baxıb bir sıra əyri-üyrü dalı qalmış müxtəlif adamların meydanda cövlan verməsini görən qabaqcıl və xəlqi qüvvələr bu hərəkətə sarı cəkilər və ona qoşularlar. Mən bunu Azərbaycan diskorsunun zəhərləməsi ünvanlı bir məqləmdə də deməyə çalışmşam.
Baxışlarım ətrafında bir qədər aydınlama:
Mənim uşaqlığımda Ərdəbildə Ermnistan adlı bir məhəllə var idi. Habelə yəhudilər üçün də bir ghetto düzəltmişdilər [cühüdlər məhəlləsi] və cühüdlər bazarı ya cühüd bazarı adında bir kiçik bazar da var idi. Heç bilmirəm bunlar yerində qalır, ya yox. Amma bilirəm ki müharibə zamanında və Səddam Hüsseyn İrana hücum aparan dövrdə minlərlə kürd həmvətənlərimiz el-obalarından darma-dağın düşüb bombalardan qaçmaq üçün ta Ərdəbil kimi uzaq yerə gəlib çixdılar, orda qaldılar, və tədricən kök saldılar. Mən istəmirəm o günü görəm ki Bozqurd bayraqi əlində bir grupp gəlib kürdləri, erməniləri, yəhudiləri, giləkləri, talışları, tatları, və farsları Ərdəbildən və başqa şəhərlərdən və kəndlərdən sürgün salsınlar və ondan sonra başqa dünya görüşü olan adamları ya Azərbaycan adını onlar istədiyi kimi yazmayan adamları didib sürgün salmağa gəlsinlər. Bozqurd nişanəsi mənim üçün Hitlerin qamalı xaçı ilə heç bir fərqı yoxdur və bunu beş il bundan irəli veblogumda da yazmışam (bu yazının kommentləri arasında: http://shivaf.blogspot.se/2007/12/blog-post_25.html)
Türk millətinin əzəmətinin və Bozqurdun tərəfdarlarının və qadınlar düşmənlərinin eybəcər nəzərlərini oxuyanda bir tərəfdən adamı qorxu tutur, amma o biri tərəfdən adam aydınca görür ki bunlar nə qədər səfeh və dalı-qalmışdırlar və necə bu uzaq qurbətdən öz xəyallarında gerçəklik ilə işi olmayan bir dünya qurmuşlar. Bunlar üçün hər bir türk ya آزربایجانلی və əlbəttə kişi, elə öz-özünə birdən ən təmiz mələk olur, və unudurlar ki Molla Həsəni fars milləti deyil; Sadıq Xalxali fars milləti deyildi; Musəvi Ərdəbili fars milləti deyil; ya Xaməneinin özü də fars milləti deyil. Onlar unudurlar ki Səkinə Aştiyanini və Fəranək Fəridi fars milləti yox, elə azərbaycanlılardan olan adamlar məhkum edirlər; unudurlar ki Təbriz xiyabanlarında motor üstə cövlan verən Bəsicilər, Urmu gölünü nicat verməyə çağıran adamları zəncir və çomaqla vurub qovanlar da elə türkdürlər.
Və son sözüm odur ki, insan-sevərlik məktəbində, bir dövlət bir gözəl səhər e`lam etsə ki gələn Mehr ayında məktəblərin birinci klasının kitabları İranın bütün məktəblərində bütün İran milliyyətlərinin  hamısının dillərində yayılacaq və uşaqların hansı kitab və hansı klası seçmək haqqı var, onda mən öz istəyimə bir böyük addım yaxınlaşmışam və onda görəcəyəm ki İran uşaqları davasız və qan tökülmədən, birinci klasda yazıb oxumaq cadusunu öyrənmək yerinə yeni bir dil öyrənməyin əzaabına düçar olmayırlar.
Amma bu bəlkə də elə xam bir uyğudur?

Hadi bəy Qaraçay


Sayın Leyla xanım Moctehedi,
Verdiyiniz sorğularla ilgili öz anlayışımı paylaşıram.
Daha öncələr də ulusal savaşımızın içində bəlli əyilimlər o sıradan qadın fenomeni, demokrasi, nasionalism,ırqçılıq və bu kimi örnəklər zaman zaman dartışılıbdır. Bu dartışmaları bir araya yığıb analiz etməyin özü də bir işdir və hərəkətin harada durduğunu, haraya yönəldiyini aydınlaşdırmaq üçün yararlı olar deyə düşünürəm.
Bu qonu daha öncə də dartışılıbdır deməklə sizin girişiminizin yersiz olduğunu söyləməirəm. Mən daha doğrusu məsələnin keçmişinə (sabiqəsinə) dönərək Azərbaycan Ulusal Qurtuluş Savaşının(bundan sonra qısatılmış olaraq AZ.U.Q.S) içində olan bu əyilimlərin sıradan olduqlarına, əsl olmadıqlarına bir giriş yapmaq istədim.
Az.U.Q.S-ı,  adından da bəlli olduğu kimi milli bir savaşdır. Bunun birinci amacı türk etnikinin ulusal(milli) haqlarının yenidən qurulması, siyasi özgürlüyüdür.
Az.U,Q,S – ı,  siyasi təşkilatlardan fərqli olaraq hansıysa bəlli bir platform, bəlli bir əsasnamə sahibi deyildir. Bu eyləm (hərəkət) ayrıcalıqları görünən, arada qarşı qarşıya duran siyasi görüşləri öz içinə alaraq iyələnə bilir. Dinçisindən tutmuş ateistinə kimi, solçusundan tutmuş sağçısına kimi bir çox qarşı qarşıya duran anlayışların kəsişdiyi bir nöqtəyə çevrilmiş durur.
Bütün bu təzadları, qarşı qarşıya durmuş görüşləri barındıran ulusal savaşımızın içində fəal olanların bir sırasının şəxsi görüşlərində olan seksismi, aşırıçılıqları hərəkətin bütününə keçərli tutmaq böyük yanlışlıq olar. Eləcə də bu eyləmin içində bəlli feministlərin, demokratların, sağçı ya solçuların ədəbiyatına arxalanaraq hərəkəti nə feministçi, nə demokratik,nə sağçı ya solçu adlandırmaq doğru olmaz.
Bu qısa girişin özəti(xulasəsi) bu iki tümcə olar:
Azərbaycan Ulusal Qurtuluş Savaşı, Azərbaycan türkünün siyasi iqtidar, siyasi özgürlük savaşıdır.
Azərbaycan Ulusal Qurtuluş Savaşı, bəlli bir siyasi təşkilat olmadığı üçün onun nəqd edilmə metodları bəlli siyasi təşkilatların nəqd edilmə motodlarından seçilməlidir.
İşarə etdiyiniz sorunlar və milli hərəkətin içində günün tələblərinə cavab verənməyən əyilimlərin nəqd metodlarına gəlincə bütün gəlişmiş toplumların, ölkələrin dənəyim və təcrübələrinə arxalanaraq çıxış yolları aramalıyıq.
İşarə etdiyiniz milli hərəkətin içində olan geriçi, irticayi görüşlərə qarşı qoymaq üçün bəlli bir yerin ayrılmasını siyasi terminolojidə qurum ya təşkilat adlandırmaq düz olar. Başqa sözlə, eyləmin içindəki geriçi görüşlərlə qarşı qarşıya qoymaq üçün uyqun qurumların yaranması qaçılmazdır. Azərbaycan feministlər qurumu, Azərbaycan ateistlər qurumu, Azərbaycan jurnalistlər qurumu. . . və bu kimi qurumların yaranması hərəkətin içində olan geriçi əyilimləri zaman zaman sıxışdırıb ata bilər. Bu qurumların öz dilləri, öz ədəbiyatları, öz yanaşma sistemləri olduğu üçün hərəkətin gənəl dilini və ədəbiyatını etgiləməyə başlayacaqdır. Bu qurumlar olmayınca bu qurumların savunmaq istədikləri ilkələr, dil və ədəbiyat da milli hərəkətin ilkələrinə, dilinə və ədəbiyatına yansıması çox çətin ya da olmazın olacaqdır.
Milli hərəkətimizin içində bu kimi qurumların olması böyük bir gərəksim, qaçılmaz bir zərurətdir. Qadınların qarşılıqlı haqlarını savunmaq üçün özəl qurumlar, demokratik ilkələrin yayılması, genişlənməsi üçün özəl siyasal sosyal platformların yazılıb ortalığa qoyulması və bu platformların çevrəsində orqanizələşmək.
Milli haqların əldə edilməsi üçün gedən savaşla ırqçılıq arasındakı ayrıntıların zaman zaman dartışılmasına ortma yaratmaq. 
Bəlli geriçi görüşləri yayan ədəbiyata qarşı qoyulması önəmlidir, onların geriçi mahiyətini açıqlayan bilimsəl araşdırmaların aparılması üçün işbirliyi yaradılmasının başarılı olacağına ınanıram. Bu işbirliyinin bir anlamı da yuxarıda söylədiyim kimi bəlli platformlara dayanaraq orqanizələşməkdir.
Azərbaycan Ulusal Qurtuluş Savaşı mahiyətcə demokrasi, insan haqları, azadlıq savaşı olduğu üçün öz ilkələrinə sadiq qalaraq silahlı savaşa qurşanmadan gedən bir savaşdır. "Ya öl, ya öldür" kimi  ilkələrlə öz sınırlarını bəlirləmişdir. Bu baxımdan bizim milli savaşımız olduqca sağlam, demokratik, bölgəsəl və dünya boyu global tələbləri yanıtlayan bir savaşdır. Bu savaşın içində çox çox ayrılıqlar daşıyan bireylər, fərdlər, qurumlar, siyasi təşkilatlar ayrı ayrılıqda çalışmaqdadırlar.
Önəmli olan və ən çox önəmli olan nədir deyə sorarsanız mən quşqunmadan qurumlaşma, təşkilatlanma deyə yanıtlaram.

منبع: 

ایمیل رسیده-

بخش: 

پارازیتی‌ها با ۳ برنامه می‌آیند


دیروز، سامان اربابی و کامبیز حسینی، بعد از مدت‌ها کنار هم جلوی دوربین حاضر شدند و خبر از تولید برنامه‌های جدیدی دادند. تهیه کننده و مجری پارازیت گفتند که به جای یکی، با سه برنامه خواهند آمد. کامبیز حسینی به عنوان یکی از محبوب‌ترین مجریان و سامان اربابی به عنوان یکی از موفق‌ترین تهیه‌کنندگان در یک سال گذشته مورد توجه رسانه‌های مختلف آمریکا و کانادا بوده‌اند و اخیر نشان برنز «فستیوال بهترین فیلم و اثر تلویزیونی نیویورک» را برای برنامه پارازیت کسب کرده‌اند.
بعد از ماه‌ها انتشار خبرهای پراکنده و شایعه در سایت‌های مختلف، در مورد آینده وضعیت گروه تولید برنامه پارازیت، دیروز سامان اربابی و کامبیز حسینی در کنار هم و در برنامه شباهنگ صدای آمریکا جلوی دوربین  گفتند که از دو هفته آینده برنامه‌های جدیدشان از این شبکه پخش خواهد شد.
سامان اربابی با اعلام اینکه «به جایی رسیدیم که باید هر دوی‌مان کارهای بیشتری می‌کردیم»  به انتظار بیشتر مخاطبان و خود عوامل تولید اشاره کرد و گفت که علاوه بر پارازیت، دو برنامه دیگر هم خواهند ساخت. اسم برنامه جدید سامان، «آن‌تن» خواهد بود. کامبیز حسینی هم گفت که برنامه‌ای «رادیویی-تلویزیونی» خواهد ساخت که هر نیمه شب به مدت نیم ساعت به وقت تهران پخش خواهد شد.
برنامه پارازیت نیز از خرداد ۱۳۹۱ با تغییراتی بسیار اندک پخش خواهد شد.
اربابی و حسینی همچنین اعلام کردند که محل تولید برنامه‌های‌شان تدریجا از واشینگتن به نیویورک منتقل خواهد شد.
پارازیت به عنوان یکی از مهم‌ترین و موفق‌ترین برنامه‌های چند ساله اخیر رسانه‌های فارسی زبان، مخاطبان زیادی را جلب کرد و از نقاط موفقیت صدای آمریکا به حساب می‌آمد.
سال گذشته، برنامه پارازیت مورد توجه رسانه‌های آمریکا و شخصیت‌های موفق طنز تلویزیونی از جمله جان ستوارت قرار گرفت. این برنامه اخیرا مدال برنز «فستیوال بهترین فیلم و اثر تلویزیونی نیویورک» را کسب کرد.

گوشه اي از جنايات سازمان مجاهدين خلق













سازمان مجاهدین خلق و کودکان سرباز: نگاهی به مساله کودکان سرباز در ایران


کودکان سرباز در ایران قربانی سیاست های بیرحمانه حکومت جمهوری اسلامی شدند، از "بچه های بسیجی"(1) که در جنگ با عراق شرکت کردند گرفته تا بسیاری از کودکان هوادار سازمان مجاهدین خلق(2) و "بچه های پژاک"(3) که بدست حکومت کشته شدند. در این میان اشاره به نقش سازمان های سیاسی در سربازگیری کودکان نیز ضروری است. پیشتر درباره سربازگیری کودکان بدست پژاک(4) صحبت شد. در اینجا به عملکرد سازمان مجاهدین خلق در رابطه با کودکان پرداخته می شود. 
اهمیت بررسی مساله کودکان سرباز 

در نگاهی به مساله کودکان سرباز در ایران صحبت بر سر سیاست های درست و یا نادرست حکومت و یا خط مشی حزب حیات آزاد کردستان و یا سازمان مجاهدین خلق نیست. بلکه موضوع مورد توجه یک مقوله حقوق بشری است. همه نهادهای سربازگیری، از حکومت ها گرفته تا گروه های اپوزیسیون، موظف به رعایت حقوق بشر کودکان هستند.

درست است که مقوله های حقوق کودک و حقوق بشر در آن زمان که سازمان مجاهدین خلق ایران وارد فاز نظامی شد و سربازگیری کودکان را آغاز نمود، اصولا بدین شکل مطرح نبود. هنوز سندهای بین المللی مانند «اصول و بهترین راهکارهای کیپ تاون»(5) نوشته نشده بود، و «مقاوله نامه اختیاری میثاق حقوق کودک در مورد شرکت کودکان در جنگ»(6) هنوز وجود نداشت.

اما اکنون بیش از یک دهه است که استانداردهای بین المللی حقوق بشر روشن می سازد که هیچ گروه سیاسی حق ندارد اسلحه دست کودکان دهد، و هنوز می بینیم که سربازگیری کودکان توسط سازمان مجاهدین خلق ایران تا به امروز هیچگاه متوقف نشده و ادامه یافته است. 

عملکرد سازمان مجاهدین خلق در رابطه با کودکان سرباز 

در اینجا عملکرد سازمان مجاهدین خلق ایران از دو زاویه مورد بررسی قرار می گیرد. ابتدا عملکرد درونی سازمان، یعنی سربازگیری کودکان و استفاده از کودکان در عملیات نظامی، و سپس عملکرد بیرونی سازمان در این زمینه، یعنی برخورد نظامی و بشدت خشونت بار با کودکان سرباز هوادار رژیم، بررسی می شود. در حاشیه، به کشتن کودکان غیرنظامی توسط سازمان مجاهدین خلق نیز اشاره می شود. 
• عملکرد درونی سازمان – سربازگیری کودکان و استفاده از کودکان در عملیات نظامی 

بیشترین تعداد کودکان که توسط سازمان مجاهدین خلق سربازگیری شدند آن دسته از کودکانی بودند که پیش از ورود سازمان به "فاز نظامی" هوادار سازمان مجاهدین بودند و پس از 30 خرداد 1360 به دستور سازمان اسلحه بدست گرفته و یا وارد عملیات نظامی شدند. در اینجا این دوره را می توانیم دوره «سربازگیری جمعی کودکان» بخوانیم.

سربازگیری کودکان پس از ورود سازمان به فاز نظامی نیز ادامه یافت. سربازگیری کودکان در دوران پس از خرداد 1360 را به عنوان دوران «سربازگیری فردی کودکان» بررسی خواهیم کرد. 

یک - سربازگیری جمعی کودکان 

سازمان مجاهدین خلق ایران بزرگترین سازمان سیاسی غیرحکومتی پس از انقلاب 1357 بود. هنوز آماری از تعداد اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران و یا سن آنها در سالهای نخست پس از انقلاب در دست نیست. با توجه به تظاهرات خیابانی و تیراژ نشریه «مجاهد» که گفته می شود به چهارصد و پنجاه هزار رسیده بود(7) می توان گفت که این سازمان صدهاهزار نفر هوادار در سراسر کشور داشت. کودکان زیر 18 سال یا دانش آموزان دبیرستانی اگر بخش عمده سازمان را تشکیل نمی دادند، با توجه به خبرهای نشریه «مجاهد» درباره فعالیت های سازمان و نیز با توجه به تعداد کودکانی که در دهه 1360 توسط رژیم دستگیر، زندانی و اعدام شدند، می توان تخمین زد که بخش قابل توجهی از هواداران سازمان را تشکیل می دادند.

سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک سازمان سیاسی دارای اسلحه بود و به اعضا و هواداران خود آموزش های مقدماتی درباره استفاده از اسلحه ارائه می کرد گرچه تا پس از خرداد 1360 هنوز دست به استفاده از سلاح گرم نزده بود.

"موضوع اسلحه داشتن مجاهدین خلق به روزهای اول انقلاب بر می گشت؛ روزهایی که پادگان ها تسخیر و اسلحه در دست همه مردم بود.[…] در آذرماه همان ۵۸ مجاهدین خلق به تقلید از "بسیج ۲۰ میلیونی"، تشکیلاتی بنام "میلیشیا" یا چریک نیمه وقت براه انداخته بودند. مجاهدین خلق می گفتند، "میلیشیا"، "بازوی انقلاب" و "هسته اصلی ارتش مردمی"، علیه تجاوز خارجی و بویژه تجاوز امپریالیزم آمریکا است. (اطلاعیه سیاسی ـ نظامی شماره ۲۳ مورخ ۲ آذر ۵۸) اما حاکمیت جدید از "میلیشیا" تصور دیگری داشت. برای آنان، "میلیشیا" نیروی نظامی آینده سازمان مجاهدین خلق بود."(7) 

آغاز درگیری مسلحانه با حکومت 

رودررویی سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران با حکومت جمهوری اسلامی خیلی سریع به رودررویی مسلحانه این سازمان با حکومت انجامید. نگاهی به روند این رودررویی در بررسی سربازگیری کودکان از این رو اهمیت دارد که نشان می دهد این سازمان چگونه هواداران خود را ارتش و سربازان بی چون و چرای خود دانسته و با یک دستور از بالا به پایین، بدون توجه به سن، امکانات، وضعیت و خواسته های آنان، به ناگهان همه را وارد فاز نظامی می کند و از آنها می خواهد که در عملیات مسلحانه شرکت کنند.

سعید شاهسوندی، عضو سابق کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق، آغاز روند این رخدادها را بدینگونه شرح می دهد که بصورت جدی از هفتم اردیبهشت 1360 آغاز می شود. "در هفتم اردیبهشت ۶۰، مجاهدین خلق بدون اطلاع قبلی و با کمک نیرو و تجربه تشکیلاتی، یک راهپیمایی را سازماندهی می کنند که به "راهپیمایی مادران" معروف می شود."(7)

این روند، یک سری گفتگوی غیرمستقیم میان سازمان مجاهدین خلق و آیت الله خمینی را در بر می گیرد که بصورت نامه نگاری و سخنرانی انجام می پذیرد.

در ادامه این روند، رهبری سازمان مجاهدین در تاریخ 26 خرداد 1360 تصمیم به رودررویی مسلحانه می گیرد.

اطلاعیه سیاسی- نظامی شماره 25 سازمان مجاهدین خلق با اعلان "قاطع ترین مقاومت انقلابی" و تاکید بر "حق" سازمان مجاهدین خلق در مورد "کیفر و مجازات انقلابی" آمران و عاملان حکومتی، یعنی رودررویی خشونت بار و تمام عیار سازمان و حکومت، منتشر می گردد. (8)

در پی انتشار این اعلامیه ، سازمان هواداران خود را به تظاهرات 30 خرداد فرا می خواند و در پی آن سازمان مجاهدین خلق بطور رسمی تبدیل به یک سازمان نظامی می شود و از همه اعضا و هواداران خود می خواهد که اسلحه به دست بگیرند. بمب گذاری و کشتار مقامات رسمی حکومت، تیراندازی به پاسداران و حزب اللهی ها، و عملیات انتحاری برای کشتن روحانیون حکومتی از جمله اقداماتی است که سازمان در پیش می گیرد.

همزمان، موج اعدام های گسترده و بشدت بیرحمانه ی اعضا و هواداران سازمان مجاهدین توسط حکومت جمهوری اسلامی ایران آغاز می گردد که تا به امروز نیز ادامه دارد. واقعیت تاسف بار اینست که برخورد حکومت جمهوری اسلامی با هواداران سازمان مجاهدین خلق و بویژه کودکان بشدت بیرحمانه و غیرانسانی بوده تا بدانجا که بسیاری از مسائل انسانی از جمله کودکان سرباز کاملا در حاشیه قرار گرفته است. 

سربازگیری کودکان به شیوه اختیاری 

روند رخدادهایی که به درگیری نظامی میان سازمان مجاهدین خلق و جمهوری اسلامی انجامید، نشان می دهد که سازمان مجاهدین خلق با صدور یک بیانیه، تبدیل به یک سازمان نظامی می گردد و همه اعضا و هواداران خود را تبدیل به سربازان مسلح می نماید. این اقدام در حقیقت یک سربازگیری جمعی از همه کودکان هوادار سازمان مجاهدین خلق است.

اما این کودکان به اجبار هوادار سازمان نشده بودند، و به اجبار اسلحه به دست نگرفتند. باور عقیدتی کودکان دانش آموز نسبت به سازمان مجاهدین واقعیتی است که نمی توان انکار کرد. بسیاری از آنان تا پای مرگ آگاهانه از عقاید خود دفاع کردند. با این وجود، نباید این حقیقت را کتمان کرد که آنها کودک بودند. اجباری یا اختیاری بودن پیوستن این کودکان به سازمان تفاوتی در ماهیت سربازگیری کودکان ایجاد نمی کند. با هم نگاهی دوباره به تعریف سربازگیری کودکان بیاندازیم:

"سربازگیری" شامل سربازگیری اجباری، به زور و اختیاری در هرگونه گروه مسلح یا نیروی نظامی معمولی یا غیر معمولی می گردد. (5)

در سال 1360، جمع چندین هزارنفری کودکان دانش آموز در سراسر ایران که با میل و اشتیاق در هوادارای از سازمان مجاهدین خلق می کوشیدند، ناگهان خود را سربازان مسلح سازمان یافتند. 




 







ادامه مساله از گذشته تا به اکنون

باید یادآوری کنم که اینگونه تعریف و سند بین المللی درباره سربازگیری کودکان در سال 1360 هنوز در هیچ کجای دنیا وجود نداشت. اهمیت بررسی وقایع سال 1360 با دیدگاه امروزین از آن رو اهمیت دارد که عملکردی را که سازمان مجاهدین خلق از آن زمان آغاز کرده و تا به امروز نیز ادامه می دهد بررسی کنیم. اگر سازمان مجاهدین به سربازگیری کودکان پایان داده بود و این بخش از تاریخ بسته شده بود، نیازی به بررسی تاریخ سی سال پیش با سندهایی که پس از آن نگارش یافتند وجود نمی داشت. اما این عملکرد هنوز ادامه دارد و از این رو بررسی مساله کودکان سرباز در سازمان مجاهدین خلق دارای اهمیت جدی است. 

ترویج فرهنگ «شهادت طلبی» 

چنانکه پیشتر اشاره شد، در سند «اصول و بهترین راهکارهای کیپ تاون» آمده است که:
"جایگزین هایی به جای با شکوه نمایاندن جنگ، از جمله تصویرهایی که در رسانه ها نشان داده می شود، می تواند به کودکان ارائه شود."(5)

درهنگام جنگ ایران و عراق اما حکومت ایران درست به عکس عمل نموده و جنگ را باشکوه جلوه می دهد، و "ایثار" و "شهادت" را بویژه برای کودکان و دانش آموزان تبلیغ می کند. (1) به همین ترتیب، در درگیری نظامی سازمان مجاهدین خلق با حکومت جمهوری اسلامی، "شهادت" و به "قربانگاه" رفتن توسط سازمان مجاهدین تبلیغ شده و برای سازمان و هوادارانش بالاترین مایه افتخار و مباهات تلقی می شود.

"چهار روز برای آمادگی فرصت داریم. تظاهرات تاکتیکی و هرکار دیگری را تعطیل کنید، هر چقدر که میتوانید برای 30خرداد آماده شوید. ما به قربانگاه میرویم تا نسلهای آتی لعنتمان نکنند." (9)

"آری، جان هر مجاهد در مسیر خدا و خلق همانند آجری است بر بنای نورانی و مرتفعی که قلب تاریکی ها را از هم می درد و در مسیر مبارزه با انواع ستم و بهره کشی که لازمه ی وصول به یگانگی اجتماعی است بسوی خدا پر می کشد."(10)

"اگر خونبهای آزادی و تداوم انقلاب رهائی بخش ضد امپریالیستی ما، بازهم شهدای بیشتر، شکنجه گاه ها و زندان های لبریزتر است، مجاهدین خلق ایران به مثابه ی پیشتازان راستین انقلابی و مکتبی که طی شانزده سال گذشته بارها آزمایش داده اند، با طیب خاطر به منظور جلب رضای خلق و خالق از این سرنوشت شکوهمند استقبال می کنند."(8)

سربازگیری جمعی کودکان از سوی رهبری سازمان مجاهدین خلق با آگاهی از اینکه این کودکان به "قربانگاه" می روند، نشانگر بی توجهی به حق زندگی کودکان است.

تا به این روز نیز سازمان مجاهدین بدون رودربایستی درباره کودکان سربازی که در هواداری از این کشته شده اند صحبت نموده و آنها را "مجاهد شهید" خوانده و نه تنها مایه ی افتخار بلکه حتی سند محبوبیت مردمی خود می داند.

"خانم رجوی ... بعنوان مدرکی برای حمایت گسترده، یک آلبوم صحافی شده قرمز رنگ را نشان می دهد که حاوی عکس های وحشتناک و اسامی «20 هزار نفر از شهدای اعدام شده سازمان مجاهدین خلق ایران» میباشد،. در عکس ها مادران جوان، دانشآموزان، دانشجوها، خردسالان و خانواده ها دیده میشوند. همگی آنها جان باخته اند."(11)
دگرگونی ناگهانی شیوه های فعالیت دانش آموزان 
کودکان در این سازمان به فعالیت های سیاسی و اجتماعی مشغول بودند. اما ناگهان در 26 خرداد 1360 سازمان تصمیم گرفت که وارد عملیات نظامی شود و اولین نمایش نیروی خود را در تظاهرات 30 خرداد 60 انجام داد. بیایید نگاهی دقیق تر به فعالیت های سیاسی سازمان پیش از سی خرداد 60 و نیز فعالیت های نظامی سازمان پس از آن تاریخ که کودکان را نیز درگیر می کرد بیاندازیم. 
آ – فعالیت های دانش آموزی 

میزان فعالیت دانش آموزان هوادار سازمان مجاهدین خلق در سطح دبیرستان ها بسیار چشمگیر بود.

"ما در مدرسه تشکلی داشتیم به نام «انجمن دانش آموزان مسلمان.» کارهای تبلیغی می کردیم، اعلامیه ها و نشریه های مجاهدین را توزیع می کردیم، از دانش آموزان برای مجاهدین کمک مالی جمع می کردیم، در مدرسه ورزش جمعی و نماز جماعت داشتیم، ورزشمان همان ورزش میلیشیا بود، نماز جماعتمان هم با نیایش مجاهدین به اتمام می رسید."(12) 

ب - دستور رهبری سازمان مجاهدین خلق در مورد فاز نظامی 

انبوه گسترده دانش آموزان هوادار سازمان مجاهدین خلق در سراسر کشور در انجمن های دانش آموزان مسلمان مشغول فعالیت بودند و گاه برخی از فعالیت های آنان، مانند فروختن نشریه مجاهد در خیابانها، می توانست خطراتی در پی داشته باشد و آنها مورد حمله و ضرب و شتم هواداران حکومت قرار بگیرند. اما این حمله ها هنوزاتفاقی و خودسرانه بشمار می رفت وخطر گسترده و سیستماتیک هواداران مجاهدین را تهدید نمی کرد.

اما هنگامی که سازمان مجاهدین در خرداد 1360 بصورت رسمی وارد "فاز نظامی" شد و مبارزه مسلحانه با حکومت جمهوری اسلامی ایران را آغاز کرد، همه کودکان دانش آموزی که هوادار این سازمان بودند، بصورت دسته جمعی به عنوان سربازان سازمان وارد عملیات نظامی شدند. 

پ - مسلح کردن کودکان به سلاح سرد و گرم 

سازمان مجاهدین خلق از همه اعضا و هواداران خود خواسته بود که در تظاهرات روز 30 خرداد 1360 شرکت کنند.

" دستگیری من در روز سی خرداد 1360 اتفاق افتاد. یکی از دوستان نزدیکم که سرتیم مجاهدین بود به من خبر داده بود که قراراست یک تظاهرات خیلی بزرگ در روز 30 خرداد برگزار کنیم. او از من خواسته بود که با خودم تیغ همراه داشته باشم، یا تیغ موکت بری و یا اینکه چند تا تیغ ریش تراشی را در کنار هم، بصورت موازی ولی با اندکی اختلاف ارتفاع از بالا به پایین، به هم چسب بزنم بطوری که استحکام پیدا کند و در عین حال تیز و برنده باشد. همینطور از ما خواسته بود که محلول آب با فلفل و نمک در قوطی های استوانه ای پلاستیکی برای پاشیدن به چشم پاسدارها همراه بیاوریم.
روز سی خرداد، پدر و مادرم در را روی من قفل کرده بودند که از خانه بیرون نروم. اما من از ایوان پریدم پایین و از خانه فرار کردم. به همین دلیل، چیزی همراه خودم نبرده بودم. ولی دوستم که سرتیم بود، چند تایی تیغ و محلول آب با نمک و فلفل اضافی هم همراه خودش آورده بود که در صورت نیاز به دیگران بدهد.
ما پنج نفر بودیم و سرتیم به ما گفت که دو سه ساعتی زودتر به محل تظاهرات یا خیابان های اطراف آن برویم. آن روزها - یعنی از دو سه هفته پیش از سی خرداد – سازمان مشغول برگزاری تظاهرات موضعی بود و از هواداران خواسته بود که در گروه های کوچک در مناطق مختلف تهران تظاهرات موضعی داشته باشند تا هم نیروی سازمان را نشان دهیم و هم در دل رژیم و پاسداران ترس ایجاد کنیم. به همین دلیل برخی گروه های چهار پنج نفره قرار بود که پیش از تظاهرات به محل بروند تا باعث شود که مردم معمولی هم در تظاهرات شرکت کنند. بجز گروه ما، چند گروه چند نفره دیگر هم در میدان فردوسی و خیابان های اطراف آن بودند. همه گروه ها یا تیغ همراه خودشان داشتند، یا چاقو، یا محلول آب با فلفل و نمک، و یا همه اینها را با هم.
من و دوستان همراهم را پیش از ظهر در خیابان دستگیر کردند و به کمیته فردوسی بردند. در آنجا دهها نفر دیگر هم بودند، شاید حدود صد نفر بودیم که دستگیر شده بودیم. بسیاری از آنها مانند خود من دانش آموز بودند.
همه ما در حیاط کمیته فردوسی ایستاده بودیم که از ما خواسته شد چند قدم به جلو برداریم تا بازرسی بدنی آغاز شود. هنگامی که چند قدم به جلو رفتیم، مشاهده کردم که جایی که چند لحظه پیش ایستاده بودیم تعداد زیادی چاقو، تیغ موکت بری، و تیغ ریش تراشی بصورتی که توضیح دادم، و قوطی های محلول آب با نمک و فلفل روی زمین ریخته شده بود. بچه ها هر چه را که همراه داشتند به زمین ریخته بودند. بعدا فهمیدم که بچه هایی که هنگام دستگیری چاقو یا تیغ همراهشان داشتند یکراست به اوین برده می شدند ولی در آن روز ما به کمیته برده شدیم چون که پیش از شروع تظاهرات دستگیر شده بودیم.
آن شب خلخالی از میان ما برخی را انتخاب می کرد که به اوین برده شوند. من هم به اوین برده شدم چون هنگام دستگیری سه بار تلاش کرده بودم که از دست پاسدارها فرار کنم و بشدت کتک خورده بودم. از این رو، سروصورتم کبود و خونی و ورم کرده بود و حتی روی مانتویی که به تن داشتم خون ریخته بود. بعدا شنیدم که بچه هایی که آن روز با چاقو یا تیغ دستگیر شده و مستقیم پس از دستگیری به اوین برده شده بودند، اعدام شدند."(13)

جالب اینکه سازمان مجاهدین خلق در آن زمان گویا سلاح سرد را "اسلحه" نمی دانست و یا استفاده از سلاح در عملیات دفاعی را یک اقدام مسلحانه به حساب نمی آورد. شاید در آن زمان از نظر سازمان مجاهدین استفاده از سلاح فقط در حمله به دیگران عملیات مسلحانه شمرده می شد، و نه در دفاع از خود، چرا که به نظر می رسد حتی برخی از اعضای سابق سازمان مجاهدین که امروزه به نقد عملکرد سازمان می پردازند هنوز به چنین تعریفی از "اسلحه" و "مسلح" بودن باور دارند.

"گفته شد در این تظاهرات، مجاهدین خلق اسلحه داشتند که نداشتند. بیشترین امکاناتی که مجاهدین خلق در این تظاهرات داشتند، اسپری های فلفل بود که جنبه دفاعی داشت و شماری اندک نیز تیغ موکت بری با قاطعیت می توان گفت که مجاهدین خلق سلاح گرم نداشتند. دستگیرشدگان به زندان اوین برده شدند. از نیمه شب سی خرداد اولین موج اعدام ها توسط دادستانی انقلاب اعلام شد."(7)

حکومت جمهوری اسلامی تعریف دیگری از "اسلحه" و "مسلح" بودن داشت و دست کم در یک مورد یک پسر دانش آموز به خاطر داشتن چاقو در هنگام دستگیری اعدام شد.(13)

پس از این تظاهرات، در عمل همه اعضا و هواداران به سرباز تبدیل شده بودند. یعنی یک سربازگیری جمعی از همه کودکان هوادار سازمان مجاهدین خلق. سازمان مجاهدین خلق در حقیقت یک ارتش چندین ده هزار نفری از کودکان سرباز براه انداخته بود که نه آموزش نظامی مناسب دیده بودند، نه جا و مکان مناسب برای پنهان شدن داشتند و نه اینکه هیچ تصوری از چگونگی ادامه جنگ شهری در ذهن کودکانه آنها می گنجید.

"من از وضعیت نیرویی سازمان پرسیدم. حسن مهرابی گفت ما حتی به اندازه پنج تیم عملیاتی زمان شاه نیروی نظامی نداریم. البته بلافاصله توضیح داد که مقصودش نیروی نظامی آموزش دیده است."(7)

یک دختر دانش آموز دبیرستانی که هنوز هوادار سازمان مجاهدین است وضعیت سرگردانی آن روزها را چنین وصف می کند.

" فرقی نمی کرد زن باشند یا مرد، ولی به خصوص برای خواهران شرایط واقعاً طاقت فرسا بود. آنها در ساعات روز سعی میکردند خودشان را در اینطرف و آنطرف سرگرم کرده و در میان توده های مردم استتار و عادی سازی نمایند ولی وقتی شب میشد، اول مکافات بود. خیلی از بچه ها هم مشکلشان این بود که نمی توانستند تمام شبانه روز را در یک مکان ثابت بمانند و بایستی جای خود را تغییر میدادند و ناگفته پیداست که انطباق با آن شرایط برای دختری که از هیچ جهت امنیتی احساس نمیکرد، چقدر دشوار بود. خیلی از بچه ها واقعاً شبها جایی برای ماندن و خوابیدن نداشتند. انبوهی از همین خواهران معصوم، در زیر پلها، در داخل منابع زباله، داخل کامیون و ماشینهای پارک شده در پارکینگها و حتی داخل قبر و غسالخانه و یا گودالها و خاکریزها، در هر کجا که امکان ماندن و اختفا بود و در طول روز شناسایی کرده بودند، شب را به صبح می رساندند، بدون هیچ وسیله یی، بدون حتی یک زیرانداز یا روانداز."(14) 

ت - شرکت کودکان در عملیات نظامی 

صرف نظر از اینکه سازمان مجاهدین خلق اسلحه به دست کودکان می داده یا نه، از آنها به عنوان سرباز استفاده کرده است. فرقی نمی کند که این کودکان به مرتب کردن کاغذها و نشریه ها در خانه های تیمی مشغول بوده اند و یا واقعا اسلحه به دست گرفته و به سوی دشمن شلیک کرده اند. 
"کودک سرباز" 
هر کسی است که سن او زیر 18 سال باشد و در هرگونه نیروی نظامی یا گروه مسلح در هر ظرفیتی شرکت کند، از جمله - ولی نه محدود به - آشپزی، باربری، پیام رسانی، و هر کسی غیر از اعضای خانواده که چنین گروه هایی را همراهی کند. این تعریف دخترانی را که به منظور جنسی و ازدواج اجباری بکار گرفته می شوند در بر می گیرد. از این رو، این تعریف تنها شامل کودکی که اسلحه بدست می گیرد نیست.

سازمان مجاهدین خلق ایران اسلحه به دست کودکان داده است.

"خواهر کوچکترم هم هوادار مجاهدین بود و هنوز دبیرستانی بود. بلافاصله بعد از این جریان فاز نظامی من دستگیر شدم و او هم دیگر به خانه نیامد. پدرم بشدت نگران او بود چون حدس می زد که به خانه تیمی رفته و مخفی شده است. ولی خواهرم گویا خودش هم ترسیده بود چون بعد از چندی به محل کار پدرم رفته و به او گفته بود که می ترسد و می خواهد کنار بکشد. یک اسلحه کوچک هم در کیفش داشته که به پدرم داده بود. پدرم فوری او را به شهرستان برد و مخفی کرد."(15)

سازمان مجاهدین خلق کودکان زیر 18 سال را در عملیات نظامی شرکت داده است.

"افشین برادران‌قاسمی، به هنگام دستگیری در مهرماه ۶۰، پانزده ساله بود. وی در جریان یک درگیری نظامی زخمی و دستگیر شده بود. در ابتدا تا مدت‌ها از مجاهدین و آرمان‌های آن‌ها دفاع می‌کرد و مدتی را نیز در انفرادی به سر برده بود. وی سه سال زیر حکم اعدام بود و عاقبت در ۱۷ مهرماه ۶۳ در سن هیجده سالگی اعدام شد. رژیم جمهوری اسلامی برای اولین بار با اعدام او مدعی شد برای اجرای حکم اعدام زندانیان زیر هیجده سال منتظر می‌ماند تا به سن قانونی برسند."(16) 

دو - سربازگیری فردی کودکان 

پس از سربازگیری جمعی کودکان در هنگام ورود به فاز نظامی، سازمان مجاهدین خلق به سربازگیری کودکان به شیوه فردی ادامه داد. این سربازگیری از راههای گوناگون تبلیغ و ترویج می شد. 
1- هسته های مقاومت دانش آموزی 

خاطرات یکی از دانش آموزان هوادار سازمان مجاهدین که در کتابخانه اینترنتی این سازمان موجود است، بیانگر چگونگی عملکرد هسته های مقاومت دانش آموزی است. این خاطرات بدینگونه آغاز می شود.

"اولین باری که دستگیر شدم، 15 ساله بودم. در دبیرستان دخترانه فاتح در محله جهانشهر کرج درس می خواندم. درست در آخر اولین هفته اردیبهشت ماه سال 1360."(17)

این دانش آموز که در 16 سالگی وارد هسته مقاومت شده - "در اوایل سال 61 به یک هسته مقاومت وصل شدم" (18) - شیوه شکل گیری و فعالیت هسته های مقاومت را چنین توضیح می دهد.

"در همین مسیر بود که من، همان طور که پیش از این شاره کردم، با یکی از هسته های مقاومت هوادار مجاهدین ارتباط پیدا کردم. شرایط سخت اختناق و خفقانی که نیروهای وسیع اجتماعی مجاهدین مجبور بودند مخفی شوند، ارتباطهای گسترده با ارگانهای اصلی سازمان را غیرممکن کرده بود. گستردگی نیروهایی که می خواستند به مقاومت بپردازند، باعث شده بود که سازمان رهنمود تشکیل هسته های غیرمرتبط را به نیروی وسیع اجتماعیش بدهد تا با بهره گیری از خطوط عام سیاسی و آموزشهایی که از طریق رادیو و نشریات سازمان به دستشان می رسید، در هر محیطی با تشکیل هسته های مقاومت، مبارزه با رژیم را پیش ببرند.
این مکانیسمی بود که نیروهای وسیعی از هواداران سازمان را به عرصه مبارزه با رژیم می کشاند و امکان می داد هرکس در هر محیط و شرایطی با کمترین امکانات و در چارچوب هر امکان و توانی به فعالیت علیه رژیم بپردازد و فعالیتهایش را به مراحل بعدی ارتقا دهد."( 19)

نمونه هایی از رهنمودهای رسانه های سازمان مجاهدین خلق در تشویق و راهنمایی کودکان دانش آموز برای تشکیل هسته های مقاومت و "ارتقاء مبارزه" را در نشریه مجاهد می توان دید.

"برادر "علی. م." دو نامه ای که در تاریخ های 4/7/62 و 5/8/62 نوشته بودید رسید. فعالیت های شما و برادرانتان در تشکیل هسته های دانش آموزی و معلمین قابل تحسین است. در نظر داشته باشید که رابطه ی فعال شما با ما می تواند نقش بسیار مهمی در ارتقاء مبارزه تان داشته باشد. منتظر گزارش فعالیت های شما در زمینه های گوناگون هستیم. ضمنا جهت نوشتن نامه ی نامرئی می توانید از آبلیمو و آب پیاز خالص استفاده کنید."(20)

توجه به تاریخ این رهنمود به تشکیل هسته های مقاومت دانش آموزی ضروری است که در پائیز سال 1362 انجام می گیرد یعنی زمانی که شیوه برخورد بشدت خشن و بیرحمانه حکومت جمهوری اسلامی با کودکان دانش آموز دیگر برکسی پوشیده نیست.

هسته های مقاومت چه می کردند؟
سازمان مجاهدین خلق بطور مشخص از کودکان دانش آموز می خواست که دست به چه نوع فعالیت هایی بزنند؟ نشریه های مجاهد آن دوران بخوبی پاسخ این پرسش را در تشریح فعالیت هسته های مقاومت روشن می سازد.
"اخباری از فعالیت های انقلابی هسته های مقاومت"
"هسته های مقاومت مجاهد خلق در مردادماه گذشته، در شهرهای تهران، رشت، تبریز، شیراز، اصفهان، خوی، جیرفت، بهشهر، قم، بروجرد، بابل، اراک و ... موفق به اناجم بیش از 180 فقره عملیات از جمله به آتش کشیدن خودروهای مزدوران و نهادهای سرکوبگر، انفجار بمب های صوتی، پخش اعلامیه و تراکت، شعارنویسی و ... گردند."(21)

"تهاجم مسلحانه به یک نفربر حامل پاسداران اختناق در اصفهان"
"در این تهاجم قهرمانانه حداقل 2 مزدور خمینی بهلاکت رسیده و 12 مزدور دیگر زخمی می شوند.
مقارن ساعت 7 و 30 دقیقه بامداد روز 4 اسفند یکی از واحدهای مقاومت مجاهد خلق با یک تهاجم برق آسا و دلاورانه یکی از نفربرهای حامل پاسداران اختناق در اصفهان را با پرتاب بمب در هم کوبیده و آنرا منهدم کردند...."(22)

2- سربازگیری کودکان درون اردوگاه اشرف

اردوگاه اشرف در عراق مرکز فعالیت های نظامی سازمان مجاهدین خلق برعلیه حکومت جمهوری اسلامی بوده است. از جمله عملیات ساکنان اردوگاه اشرف، حمله نظامی معروف به "فروغ جاویدان" است که در حقیقت لشکرکشی سازمان مجاهدین خلق به داخل خاک ایران بود.
سازمان مجاهدین خلق در این لشکرکشی نیز از کودکان استفاده نمود.
مریم قیطانی دختربچه ای بود که همراه با پدر و مادر خویش ساکن اردوگاه اشرف بود، گرچه به نظر می رسد که در طول هفته جدا از پدرومادر بسر می برده و تنها آخر هفته همراه با خانواده اش بوده است. تبلیغات سازمان مجاهدین در زمینه شهادت طلبی بقدری در این کودک تاثیر کرده که او داوطلب شرکت در جنگ و شهادت می شود. سازمان مجاهدین حتی برای او اونیفورم جنگی می دوزد. مادر این دختربچه نیز با دیدن کودک خویش در لباس رزم ذوق زده می شود و برای ما از اینکه دخترش مایه "افتخار من و تمام فامیل" شده صحبت می کند.
کودک سرباز که در 15 سالگی کشته می شود باز دست مایه تبلیغات بیشتر در زمینه شهادت طلبی شده و "در کهکشان جاودانه‌فروغهای آزادی، ستاره‌یی تابناک" خوانده می شود.







"در کهکشان جاودانه ‌فروغهای آزادی، ستاره‌یی تابناک به نام مریم قیطانی درخششی ویژه دارد؛ جوانی 15ساله که با شهادت معصومانه‌اش بر لئامت خمینی دژخیم و بر پاکبازی خانوادهٌ بزرگ مجاهدین در مسیر رهایی خلق و میهن محبوبشان گواهی می‌دهد.مریم در خانواده‌یی مجاهد دیده به جهان گشود و ... در فاز نظامی در پایگاههای مجاهدین زندگی می‌کرد و هنگامی که با خانواده‌اش به منطقهٌ مرزی رفت، در مدرسهٌ قرارگاه اشرف تحصیلاتش را در کنار دوستان هم‌سن و سال خود ادامه داد. به‌شدت علاقمند بود که یک رزمندهٌ آزادی باشد ولی مقررات پذیرش چنین اجازه‌یی را به نوجوانی در سن و سال او نمی‌داد. ضمن تحصیل در مدرسه، شعرهای نغزی می‌سرود که نشان‌دهندهٌ احساس لطیف و فهم عمیق اوست.... مریم با اصرار زیاد خود، لباس رزم پوشید و به میدان شتافت."(23)

یکی از " شعرهای نغزی" که مریم "می‌سرود که نشان‌دهندهٌ احساس لطیف و فهم عمیق اوست" - و فیلمی از مریم نیز ضبط شده که او را در حال خواندن این شعر در یک مراسم در اردوگاه اشرف در سال 1366 نشان می دهد - بخوبی نشانگر شدت تبلیغات شهادت طلبی سازمان مجاهدین خلق در میان کودکان در اردوگاه اشرف است.
... 
اینجا
میدان تیر!
اینجا! اینجا
میدان مین است
و اینان سربازان
یکبارمصرف
ببین!
اینان
داوطلبان جبهه جنگند!
نگاه کن!
آن را که نشسته
در اندوه و درد و رنج
آه، ولی نه! نه!
من فردا به مدرسه
نخواهم رفت
فردا به زندان می روم
من فردا با تخت شکنجه
سخنها خواهم گفت! ..."(23)

مریم در هنگام سرودن این شعر، یک کودک 14 ساله بوده است. با این وجود، سازمان مجاهدین خلق این شعر را چنین تعبیر می کند که او "منتظر پرواز" ("پرواز" در ادبیات سازمان مجاهدین خلق یعنی جان باختن) بوده است.

برادر کوچکتر مریم که پس از چندی برای تحصیل به آلمان فرستاده شده بود، تحصیلات دانشگاهی در آلمان را رها نموده و به اردوگاه اشرف بازگشت.

3- سربازگیری کودکان از کشورهای غربی

بسیاری از کودکانی که توسط سازمان مجاهدین خلق از اردوگاه اشرف به کشورهای غربی فرستاده شدند، به عنوان کودکان سرباز به اردوگاه اشرف بازگشتند.
در «اصول و بهترین راهکاری کیپ تاون» در بخش "بازپذیری در خانواده و زندگی اجتماعی" از جمله چنین آمده است.
" پیوستن به خانواده عامل اصلی در بازپذیری موثر اجتماعی است.
- برای آنکه پیوستن به خانواده موفقیت آمیز باشد، توجه ویژه باید به برقراری مجدد پیوند عاطفی میان کودک و خانواده پیش و پس از بازگشت کودک مبذول شود؛
- در جایی که کودکان به خانواده هایشان نپیوسته اند، نیاز آنان به برقراری و حفظ روابط عاطفی پایدار باید شناخته شود؛
- نگهداری در پرورشگاه باید به عنوان آخرین راه حل و برای کوتاه ترین مدت در نظر گرفته شود، و تلاش جهت یافتن راه حل خانواده مدار باید ادامه یابد. "(5)
اما در شرایطی که خانواده کودک و پدر و مادر او سرباز هستند و یا در عملیات نظامی جان باخته اند، پیوند عاطفی میان کودک و خانواده در حقیقت او را به زندگی به عنوان سرباز تشویق می نماید.
زندگینامه برخی از این کودکانی که به عنوان سرباز به اردوگاه اشرف بازگشته و در سنین بالاتر جان باختند نشانگر آن است که رنج های دوران کودکی و مصیبت های خانوادگی در دوران گذشته، بشدت آنها را تحت تاثیر قرار داده است. از سوی دیگر، تلاش های کافی برای بازپذیری موثر اجتماعی آنان در غرب انجام نگرفته و آنان نتوانسته اند به محیط اطراف خود خو بگیرند.
"جامعه بین المللی باید تشخیص دهد که کودکانی که کشوراصلی خود را ترک می کنند که از سربازگیری غیرقانونی یا شرکت در درگیریها بپرهیزند به حمایت بین المللی نیاز دارند. کودکانی که تبعه کشوری که در آن می جنگند نیستند نیز نیازمند حمایت بین المللی هستند."(5)
در مورد این کودکانی که از اردوگاه اشرف به غرب رفتند نه تنها حمایت بین المللی کافی انجام نگرفت، بلکه از آنجایی که این کودکان در غرب با خانواده های هوادار سازمان مجاهدین زندگی می کرده اند احتمالا در معرض تبلیغات سازمان مجاهدین نیز بوده اند. از این رو، پس از مدتی کوتاه به اردوگاه نظامی اشرف بازگشته و از سوی سازمان مجاهدین خلق به عنوان کودکان سرباز پذیرفته می شوند. این کودکان که زندگی دیگری را تجربه نکرده اند و همه اطرافیان نزدیک خود را هوادار مجاهدین می یابند، پس از رسیدن به سن بلوغ به زندگی سربازی ادامه می دهند و برخی از آنان در ادامه این مسیر در سنین بالاتر جان می بازند.
صبا و آسیه دو نمونه از کودکان سرباز در اردوگاه اشرف هستند که در حمله به اردوگاه اشرف در بهار سال 1390 در دومین دهه زندگی خویش جان باختند.








"صبا در سال ۱۳۶۱ در زندان اوین متولد شد، و به جای لالایی روح‌نواز مادر، با صدای ضجه و ناله خواهرش به خواب می‌رفت و با نعره دژخیم از خواب برمی خاست. مادرش در اسفند سال ۶۰ دستگیر شده بود. پدر و مادرش به جرم مجاهدت در راه آزادی و افشای پایمالی حقوق مردم توسط استبداد ولایت‌فقیه، زندانی بودند. و صبا سالها پدرش را که او نیز در زندان خمینی بود ندید. دژخیمان خمینی، شیرخشک کودکان شیرخواره را، ابزار شکنجه صبا کرده بودند، تا مادر را از پای در آورند. از همین رو ماهها غذای صبا در دوران شیرخوارگی روزی چند جرعه قندآب بود.
در سال ۶۲، صبا یک و نیم ساله بود که با مادرش از زندان بیرون آمد، اما آثار محرومیتهای غذایی و عدم رسیدگی پزشکی در زندان تا لحظه شهادتش با او بود. سرانجام پس از گذران دوران کودکی در رنج بسیار، پس از رهایی از زندان، صبا با پدر و مادرش از ایران خارج شده به ارتش آزادی پیوستند.
صبا به کودکستان و سپس به مدرسه کودکان مجاهدین در شهر اشرف رفت. سال اول دبستان بود که با وقوع جنگ خلیج، والدینش صبا را به آلمان فرستادند تا از بمبارانهای جنگ منطقه دور باشد. چند سال بعد در نامه‌ای از آلمان برای پدرش نوشت:
«از وقتی فهمیدم تو، که اینقدر من و سارا را دوست داری حاضر شده‌ای از ما جداشوی و در اشرف بمانی، به تو افتخار می‌کنم و می‌گویم تو بهترین بابای دنیا هستی».
حالا صبا در آلمان، مدرسه و زندگی راحت و آینده‌ای روشن داشت. اما گویی همان صدای شکنجه که در زندان در گوشش طنین انداخته بود، در طول زندگیش همواره ادامه یافت. و آن‌جا حتی از فرسنگها دور از میهنش نیز به گوش صبا می‌رسید. بله! این بار او صدای شکنجه تمام هموطنانش توسط رژیم ولایت‌فقیه را می‌شنید. صدای کودکان خیابانی، صدای زنان محروم که خود را می‌سوزاندند، صدای کارگران بیکار…
اما صبا برگشت. تصمیم گرفت و به قرارگاههای نبرد برگشت و یک مجاهد شد."(24)
صبا در سن 16 سالگی رسما به عنوان یک کودک سرباز به "ارتش آزادیبخش ملی" پیوست و "مجاهد" شد.

یکی دیگر از این کودکان که زندگی و سرنوشت مشابهی داشت، آسیه رخشانی بود که در سن 15 سالگی به اردوگاه اشرف رفته و به عنوان کودک سرباز در "ارتش آزادیبخش ملی" پذیرفته شد.








به گفته سازمان مجاهدین خلق "آسیه رخشانی به رغم داشتن یک زندگی مرفه در آمریکا هرگز از فکر مردم محروم ایران و جوانان هم سن و سالش باز نماند. او در سال 1377 عزم پیوستن به ارتش آزادیبخش ملی ایران کرد و یک اشرفی شد."(25)

توجه داشته باشیم که این شخصیت بزرگوار که با چشم پوشی از "یک زندگی مرفه در امریکا" و "فکر مردم محروم ایران" به عراق رفت، در حقیقت یک کودک 15 ساله بود که به شدت به محیط عاطفی خانواده در اطراف خویش و پذیرفته شدن اجتماعی نیاز داشت و به عنوان کودک سرباز به سازمان مجاهدین خلق پیوست.

4- سربازگیری کودکان از کشورهای منطقه 

کودکان دیگری نیز بودند که پیشتر تجربه زندگی در اردوگاه اشرف را نداشتند ولی به عنوان سرباز در اردوگاه اشرف پذیرفته شدند.

یکی از این کودکان سرباز حمید سلیمی بود که در یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس اقامت داشت. به گفته ی سازمان مجاهدین خلق، "با گوش کردن به رادیو صدای مجاهد، نام و آرمان مجاهدین در ضمیرش ثبت شد."(26)








سازمان مجاهدین خلق با افتخار از حمید می گوید که تحصیلات ابتدایی داشت و "در نامهٌ درخواستش نوشت: «… امیدوارم یکی از شهیدان مجاهدین باشم.»"

روشن نیست که حمید در چه سنی به اردوگاه اشرف رفت. گفته می شود که او "در آستانهٌ عملیات فروغ جاویدان خود را به قرارگاههای ارتش آزادیبخش رساند" وپس از یک دوره آموزش نظامی کوتاه روانه میدان جنگ شد:" آموزشها را به‌صورت فشرده با دیگر رزمندگان جدیدالورود گذراند."

حمید در سال 1367 در حمله سازمان مجاهدین خلق به خاک ایران در کرمانشاه جان باخت.(26)








دو تن از برادران حمید نیز در این عملیات کشته شدند. حبیب الله سلیمی که تحصیلات راهنمایی داشت و در 19 سالگی جان باخت، از 14 سالگی برای سازمان مجاهدین خلق فعالیت می کرد.

حبیب الله سلیمی، با "سابقه مبارزاتی: 5 سال ... در جهت کمک رسانی مالی به مجاهدین فعالیت می کرد. در سال 65 به منطقه اعزام شد. در عملیات آفتاب و در عملیات چلچراغ در فعالیتهای پشتیبانی شرکت داشت. سرانجام در فروغ جاویدان به میدان نبرد رویاروی با دشمن شتافت."(27)

5- ادامه روند سرباز گیری کودکان 

آمار دقیقی از ترکیب سنی افرادی که در حال حاضر در اردوگاه اشرف بسر می برند وجود ندارد. اما پرونده جعفر کاظمی درمورد ارتباط وی با اردوگاه اشرف که منجر به صدور و اجرای حکم اعدام وی گشت، روشن ساخت که پسر او، بهروز کاظمی، به اردوگاه اشرف رفته است.





جعفر کاظمی به مدت ده سال در زندان بوده و حتی اگر فرض کنیم که بلافاصله پس از آزادی از زندان ازدواج نموده و بچه دار می شود، بهروز کاظمی متولد 1370 است. بهروز کاظمی در سال 1389 در گفتگو با صدای امریکا بیان می دارد که دو سال پیش، یعنی در سال 1387، پدرش با وی دیدار داشته است. پس می توان دید که جعفر کاظمی پیش از سن 17 سالگی به اردوگاه اشرف رفته است. (28)
حضور بهروز کاظمی در اردوگاه اشرف نشانگر آن است که سازمان مجاهدین خلق هنوز به سربازگیری کودکان ادامه می دهد ولی روشن نیست که اکنون چه تعداد کودکان سرباز در این اردوگاه بسر می برند.


• عملکرد بیرونی سازمان - کشتار کودکان سرباز و غیرنظامی

یکی از سیاست های سازمان مجاهدین خلق در راستای "قاطع ترین مقاومت انقلابی" و " کیفر و مجازات انقلابی" آمران و عوامل حکومت، ترورخیابانی، بمب گذاری و عملیات انتحاری بود.
حکومت جمهوری اسلامی مشغول جمع آوری " لیست 17159 نفری قربانیان ترور" است و ادعا می کند که سازمان مجاهدین خلق ایران "تا به حال ۱۲۰۰۰ نفر از مردم ایران از زن و مرد، پیر و جوان، کودک و بزرگسال را به شهادت رسانده است."(29)
دشوار است بتوان آمار واقعی تعداد کسانی را که بدست سازمان مجاهدین خلق کشته شده اند تخمین زد، اما آنچه که به بحث ما مربوط می شود اینست که سازمان مجاهدین خلق دست به کشتار کودکان سرباز هوادار جمهوری اسلامی زده است.
متاسفانه می توان حدس زد که هسته های مقاومت دانش آموزی نیز در این راستا فعال بوده اند و چه بسا کودکانی که به دست کودکانی دیگر کشته شده اند.

1- کشتار کودکان سرباز

اطلاعات مربوط به چند تن از کودکان سرباز هوادار حکومت که بدست این سازمان کشته شده اند برای نمونه ارائه می شود. این کودکان بطور مستقیم مورد سوءقصد قرار گرفته اند.









"محسن جهان پور درروز بیست وششم اسفندماه سال هزار و سیصد و چهل وپنج در تهران به دنیا آمد و تا دوره ابتدایی به تحصیل پرداخت. وی تراشکار بود ودر تهران سکونت داشت تا اینکه در بیست و دوم فروردین ماه هزار و سیصد و شصت و یک در دوراهی قپان تهران مورد سوء قصد نیروهای سازمان مجاهدین خلق ... قرار گرفت و به شهادت رسید."(30)









"شهید علیرضا فتحی دُخت در سوم تیر ماه سال هزار و سیصد و چهل و سه در خانواده ای مذهبی و متدین و کشاورز در روستای لفمجان از توابع لاهیجان دیده به جهان گشود ... سرانجام در سحرگاه ... روز قدس مورخه ۹ مرداد سال ۱۳۶۰ ... در حالی که جهت نصب پرده شعار و پوستر با چهار تن از دوستانش در پایگاه مقاومت لفمجان لاهیجان به نامهای محمد شاداب و اسماعیل صادقی و محمد بختیاری و عزیز غلامی همکاری می کردند ... به اتفاق به شهادت می رسند."(31)

"ارسلان آقایی پور حسن علی ده در اول مرداد ماه هزار و سیصد و چهل و هفت در استان گیلان بدنیا آمد.وی دارای تحصیلات راهنمایی و بسیجی بود.ارسلان مجرد و در لنگرود سکونت داشت.وی سرانجام در سوم آبان ماه هزار و سیصد وشصت و یک درمسجد صاحب الزمان لنگرود توسط عناصر تروریستی سازمان مجاهدین خلق مورد سوء قصد واقع شد و جان سپرد."(32)

"محمد رضا بهفر در روز چهارم بهمن ماه سال یکهزار وسیصد و.چهل وشش متولد شد. تا دوره ابتدایی به تحصیل پرداخت و جهت امرار معاش به شغل آزاد رو آورد. وی در شهرستان ساری سکونت داشت. او در روز هشتم آبان ماه سال یکهزار وسیصد وشصت ودو در شهرستان بانه مورد سوء قصد سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت و به ضرب گلوله اسلحه کمری به شهادت رسید."(32)

"سعید صفر زادگان در روز بیست و هشتم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و چهل و دو دیده به جهان گشود. تحصیلاتش را تا دوره ابتدایی ادامه داد. وی ساکن شهرستان قم بود. او در روز چهاردهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و شصت در شهرستان قم هدف سوء قصد سازمان مجاهدین خلق ... قرار گرفت و به شهادت رسید."(32)

"علی رضاییان درروز دهم دی ماه سال یکهزارو سیصدو چهل ودو به دنیا آمد.تا دوره متوسطه تحصیل کرده وبه عنوان پاسدار درسپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشغول کارو خدمت بود.علی رضاییان درروز بیستم آبان ماه سال هزاروسیصدو شصت در تهران توسط نیروهای سازمان مجاهدین خلق... موردشناسایی وسوءقصد قرارگرفت وبه شهادت رسید."(32)

2- کشتار کودکان در بمب گذاری و تیراندازی 

برخی از این کودکان در جریان بمب گذاری و تیراندازی توسط هواداران سازمان مجاهدین خلق جان باخته اند. اما اطلاعات داده شده درباره چگونگی جان باختن آنها روشن نیست. بطور مشخص، روشن نیست که آیا این کودکان به نیروهای نظامی پیوسته و مثلا بسیجی بوده اند و به خاطر حضور در محل ویژه ی بسیج جان باخته اند، یا اینکه کاملا غیرنظامی بوده و برحسب اتفاق در جریان بمب گذاری و تیراندازی خیابانی درگذشته اند.









سید اسماعیل موسوی "در خانواده ای محروم در روستای خراشا در بجنورد به دنیا آمد و پس از گذراندن دوران ابتدایی در روستا ، برای ادامه ی تحصیل به بجنورد رفت... وی در دبیرستان مشغول درس خواندن بود و هنوز تحصیلاتش به پایان نرسیده بود که در شامگاه 5/8/1360 ... با شلیک چند گلوله به شهادت رسید." (33)

"حبیب الله عبدی لنگان در روز نهم فروردین ماه سال هزار و سیصد و چهل و هشت متولد شد محل زندگی او شهر تهران بود.او تا دوره راهنمایی تحصیل کرده و به شغل آزاد روی آورد و فروشنده ابزار صنعتی بود .حبیب الله عبدی لنگان در روز شانزدهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد و سه درخیابان فداییان اسلام شهر ری در جریان بمب گذاری عناصر سازمان مجاهدین خلق ... به شهادت رسید." (32)


3 - شکنجه کودک سرباز 


به گفته دادستانی انقلاب اسلامی تهران، برخی از هواداران سازمان مجاهدین خلق دست به ربودن سه پاسدار زدند تا از آنها اطلاعات کسب کنند. این سه تن تحت شکنجه های بسیاری وحشتناکی قرار گرفته و در نهایت کشته شدند. یکی از این سه پاسدار، کودکی 17 ساله به نام طالب طاهری بود. (34)








"در پی ضربات شدید در اوایل سال 61 و لو رفتن بسیاری از خانه‌های تیمی، سازمان دستور داد افراد مشکوکی را که در حوالی خانه‌های تیمی مشاهده می‌کردند، ربوده و سپس آنها را برای کسب اطلاعات مورد شکنجه قرار دهند. این عملیات نوظهور توسط سازمان، "عملیات مهندسی" نام گرفت و تحلیل در مورد عملیات مهندسی نیز این بود که: "کار مهندسی خیلی پیچیده‌تر از کار عملیاتی است و احتمال بریدن هست. ما شکنجه می‌کنیم چون مجبوریم ولی وقتی که حاکم شویم، نمی‌کنیم!"."(35)

پدر طالب طاهری چنین می گوید:" وقتی به کمیته انقلاب رفتم، پیکر 3 شهید را دیدم. پاسداران از من خواستند تا فرزندم را از میان این سه شهید شناسایی کنم؛ اما به دلیل رفتارهای غیرانسانی و شکنجه‌های وحشیانه ... فرزندم قابل شناسایی نبود. برای شناسایی طالب عاجز شده بودم که به یاد جای ترکشی که در کمر داشت، افتادم؛‌ از پاسداران خواستم تا پیکرها را به پشت برگردانند تا مگر از روی ترکش بدنش شناسایی شود. ...شهدا را به پشت برگرداندند؛ یک دفعه چشمم به جای سوختگی "اتوی برقی" افتاد که دقیقاً در جای ترکش بر پشت کمر فرزندم گذاشته بودند؛ با دیدن این صحنه دیگر چیزی متوجه نشدم و تنها از خدا خواستم که در آن لحظه به من صبوری عطا کند. ... پوست سر و صورت طالب را کنده بودند، دندان‌هایش را کشیده بودند و چشم‌هایش را از حدقه درآورده و بینی‌اش را بریده بودند."(36)

4-کشتن کودکان غیرنظامی


در عملیات نظامی و ترورهای خیابانی بدست سازمان مجاهدین خلق تعدادی افراد غیرنظامی نیز کشته شده اند که در میان آنها کودکان نیز وجود داشته اند.

حکومت جمهوری اسلامی ادعا می کند که " طی دو سال ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ تعداد ۳۶۶ مورد ترور مردم عادی در استان تهران توسط اعضای سازمان مجاهدین انجام شد. ۵۳ درصد از این افراد کارمند نهادهای دولتی بودند که ۳۶ درصد آنها شاغل در سپاه، ارتش، بسیجی و شهربانی بودند. بنابراین بقیه ۶۴ درصد ترورشدگان مردمی دارای مشاغل غیرنظامی و آزاد بودند که تنها جرم آنها داشتن ظاهری حزب ‎اللهی یا قرار گرفتن در تیررس تیم‌ها‌ی شکار سازمان مجاهدین بوده است."(29)

آماری که حکومت تهیه نموده به گونه ای است که بررسی جداگانه قربانیان نظامی و غیرنظامی آسان نیست همانطور که مرتب کردن آمار این قربانیان برحسب ترکیب سنی با استفاده از آمار قابل دسترسی بسیار دشوار است.

"محمد هادی فیروز آبادی در روز یکم تیر ماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و پنج متولد شد. وی در شهرستان شیراز سکونت داشت. هنوز پنج سال بیش نداشت که در روز سیزدهم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و شصت در خیابان سپاه شهرستان شیراز در جریان بمب گذاری تروریستی سازمان مجاهدین خلق ... به شهادت رسید."









"شهید روح الله کریمی فرزند عبدالله به تاریخ ۱۳۴۵/۱/۱ درمنطقه سعدی شمالی شهرستان زنجان به دنیا آمد... و در حالیکه سال دوم دبیرستان را به اتمام رسانده بود برای یاد گرفتن صنعت مکانیکی، تعطیلات تابستان را در یک مغازه مکانیکی مشغول به کار شد ... در یکی از این ترورها در مورخ ۱۳۶۰/۵/۲۹ در ساعت ۱۵/۴۵ دو نفر ... به مغازه مکانیکی ابراهیم چراغی ،واقع در خیابان سعدی شمالی مراجعه و قصد ترور وی را داشتند که در این ترور برادر چراغی از ناحیه گلو زخمی و شاگرد ایشان –روح الله کریمی- بر اثر اصابت گلوله به شهادت میرسد."(37)

امید است که این نگاهی گذرا به مساله کودکان سرباز در ایران – با همه کاستی هایی که در این مطلب وجود دارد- آغازگر بررسی جدی وضعیت کودکان سرباز بصورت گسترده و همه جانبه در جامعه ما باشد. این نه تنها وظیفه کنشگران حقوق بشر، بلکه وظیفه اخلاقی همه روشنفکران جامعه ماست که همواره استانداردهای بین المللی حقوق بشر و بویژه حقوق کودکان را در نظر گرفته و برای تحقق آن تلاش نمایند تا از قربانی شدن بیشتر کودکان پیشگیری شود. 


ما ایرانیان می توانیم و باید به سربازگیری کودکان توسط گروه های نظامی رسمی و غیررسمی، از حکومت گرفته تا گروه های سیاسی ، پایان دهیم. 

    
                                                                     

                                                                            سهیلا وحدتی، صدای مردم، سوم اکتبر 2011

منابع خبر:
1 - بچه های بسیجی، نگاهی به کودکان سرباز در ایران (بخش یک) – سهیلا وحدتی 
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=39598 

2- عملکرد رژیم در کشتار نوجوانان هوادار سازمان مجاهدین خلق، نگاهی به کودکان سرباز در ایران (بخش دو) – سهیلا وحدتی
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=39709 

3- کشتار و اعدام "بچه های پژاک" بدست حکومت، نگاهی به مساله کودکان سرباز در ایران (بخش سه) - سهیلا وحدتی 
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=39885 

4- سربازگیری کودکان توسط پژاک، نگاهی به مساله کودکان سرباز در ایران (بخش سه) - سهیلا وحدتی 
akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=40310 

5- اصول و بهترین راهکارهای کیپ تاون، سند بین المللی درباره کودکان سرباز و مسئولیت دولت ها – ترجمه سهیلا وحدتی 
www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=39531 

6- «مقاوله نامه اختیاری میثاق حقوق کودک در مورد شرکت کودکان در جنگ»، ترجمه ن. نوریزاده 
hoghoogh.online.fr/article.php3?id_article=127 

7-گام به گام تا فاجعه؛ محاسبه هردوطرف اشتباه بود، سعید شاهسوندی: عضوسابق کمیته مرکزی سازمان مجاهدین خلق ایران 
www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/06/110625_l78_30khordad60_shahsavandi2.shtml 

8- نشریه مجاهد، شماره 127، سال دوم – سه شنبه دوم تیرماه 1360 
www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0044/0127.pdf 

9- مصاحبه مسعود رجوی با نشریه ایرانشهر در دی ماه 1360، برگرفته از صحبت های آموزشی مسعود رجوی در اسفند 1388 
www.mojahedin.org/pages/detailsNews.aspx?newsid=55146 

10- پیام مسعود رجوی به مناسبت آغاز بیستمین سال بنیانگذاری سازمان، نشریه مجاهد، شماره 219، سال ششم – پنجشنبه 15 شهریور 1363 
www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0044/0219.pdf 

11- اخبار سایت سازمان مجاهدین خلق، به نقل از گروه رسانه یی دروستن 
www.mojahedin.org/pages/printNews.aspx?newsid=29583 

12- "نبردی برای همه" خاطرات زندان متین کریم، انتشارات امیرخیز، مرداد 1386، ص 6 
www.mojahedin.org/links/books/nabardibarayehame_karim.pdf 

13-نقل قول از یک شاهد عینی که در 30 خرداد 1360 در سن 16 سالگی در خیابان دستگیر شده و چهار سال در زندان بسر برده است. این شاهد عینی همچنین در زندان با زنی هم بند بوده که پسر 16 ساله اش بخاطر داشتن چاقو اعدام شد. 

14-"آخرین خنده لیلا، خاطرات مهری حاجی نژاد از زندانهای رژیم آخوندی"، مهری حاجی نژاد، انتشارات بنیاد رضاییها، بهمن 84، ص 24 
golkhorshid.net/images/stories/laila-pdf.pdf 

15- نقل قول به مضمون از یکی از هواداران سابق سازمان مجاهدین خلق، نام محفوظ 

16- شرفیابی و درخواست عفو و انابه در حضور رهبری، ایرج مصداقی 
www.irajmesdaghi.com/page1.php?id=360 

17-"نبردی برای همه" خاطرات زندان متین کریم، انتشارات امیرخیز، مرداد 1386 
.www.mojahedin.org/links/books/nabardibarayehame_karim.pdf 

18-همانجا، ص 32 

19-همانجا، ص 41 

20- پاسخ به نامه های رسیده، نشریه مجاهد، شماره 180، سال پنجم- پنجشنبه 10 آذرماه 1362، ص 31 
.www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0044/0180.pdf 

21- اخباری از فعالیت های انقلابی هسته های مقاومت، نشریه مجاهد شماره 219، سال ششم - پنجشنبه 15 شهریور 1363، ص 153 
.www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0044/0219.pdf 

22- نشریه مجاهد شماره 142، پنجشنبه 12 اسفندماه 1361، ص 3 
.www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0044/0142.pdf 

23- به یاد مجاهد شهید مریم قیطانی، تارنمای سازمان مجاهدین خلق ایران 
.www.mojahedin.org/pages/martyrsDetails.aspx?MartyrId=14548 

24-صبا صدای دل انگیز مهر فردا بود، تارنمای سازمان مجاهدین خلق ایران 
.www.mojahedin.org/pages/memorial.aspx?newsid=83818 

25-جاودانه فروغ اشرف، شهید مجاهد خلق آسیه رخشانی، تارنمای سازمان مجاهدین خلق ایران 
.mojahedin.org/pages/detailsNews.aspx?newsid=83833 

26-به یاد مجاهد شهید حمید سلیمی، تارنمای سازمان مجاهدین خلق ایران 
.www.mojahedin.org/pages/martyrsDetails.aspx?MartyrId=17245 

27-به یاد مجاهد شهید حبیب الله سلیمی، تارنمای سازمان مجاهدین خلق ایران 
.mojahedin.org/pages/martyrsDetails.aspx?MartyrId=17244 

28- مصاحبه صدای آمریکا با فرزند جعفر کاظمی محکوم به اعدام 
.www.youtube.com/watch?v=uUEseT_8NGw 

29-تاریخچه منافقین، تارنمای کانون هابیلیان 
.www.habilian.ir/fa/mko-history/تاریخچه-منافقین.html 

30-شهید محسن جهان پور، تارنمای کانون هابیلیان 
.www.habilian.com/view.asp?ID=01994 

31-علیرضا فتحی دخت، تارنمای کانون هابیلیان 
.www.habilian.ir/fa/terror-victims/علیرضا-فتحی-دخت.html 

32- روزشمار آمارترورهای منافقین(آبان ماه)، تارنمای کانون هابیلیان 
.www.habilian.com/prt-pe.asp?ID=01661 

33-سیداسماعیل موسوی، تارنمای کانون هابیلیان 
.www.habilian.com/view.asp?ID=00121 

34-وصیت نامه شهیدی که توسط منافقین زنده بگورشد، تارنمای خبرگزاری فارس 
.www.farsnews.com/newstext.php?nn=9002022006 

35-مروری بر یک کارنامه سیاه، تارنمای خبرگزاری فارس 
.www.farsnews.com/newstext.php?nn=9001200504 

36-افشای جنایت منافقین در گفت و گوی فارس با پدر پاسدار شهید «طالب طاهری» 
.www.farsnews.com/newstext.php?nn=9002022007 

37- شهید روح الله کریمی، تارنمای کانون هابیلیان 
/www.habilian.ir/fa/terror-victims/شهید-روح-الله-کریمی.html